( 1 ) را به صبر مىفرمودند . از آن خاك كه از تربت حسين ( ع ) آورد و به دست مصطفى ( ص ) داد ما آن را بوى كرديم . بوى مشك از آن مىدميد . پس ، هر فريشتهاى از خاك تربت حسين ( ع ) به بالهاى خويش برگرفت و به آسمان برد و هيچ فريشته نماند در آسمان كه آن خاك را نبوييد و به چشم و روى خود نماليد . [ 133 ] حضرت مصطفى ( ص ) آن قبضهء خاك را از دست آن فريشته بستد و ببوييد و زار بگريست ، پس گفت :
أللّهمّ لا تبارك فى قاتل ولدى .
پس ، آن قبضهء خاك را به امّ سلمه كه حرم رسول ( ص ) بود بداد و او را از كيفيّت مقتل حسين ( ع ) آگاه كرد و فرمود :
اين مشت خاك را نگاه دار و به هر وقت كه آن را مىبين كه [ اگر ] خون خاك تازه گشت مىدان كه واقعهء حسين ( ع ) نزديك آمده و وقت شهادت او قريب رسيده است . [ 379 ب ] و گويند كه چون يك سال از عمر حسين ( ع ) بگذشت ، دوازده فريشته به نزديك مصطفى ( ص ) آمدند ؛ يكى به صورت شير ، دويّم به صورت گاو نر ، سيّوم به صورت آدمى ، و باقى به صورتهاى مختلف ، رويهاى ايشان سرخ و بالهاى باز گشاده و مىگفتند :
اى محمّد ، به فرزند تو حسين ( ع ) از امّت تو همان رسد كه به هابيل از قابيل رسيده و او را همان ثواب خواهد بود كه هابيل را ، و كشندهء او را هم چندان عذاب خواهد بود كه قابيل را .
ديگر چنين روايت كنند كه فريشتهاى از فريشتگان بر بلندترين آسمانها بود و تا خداى تعالى زمين را بيافريده ، او به زمين نيامده بود . روزى به حضرت بارى سبحانه مناجات كرد و گفت : بار خدايا ! به ديدار حبيب تو محمّد مصطفى ( ص ) عظيم مشتاقم و مىخواهم كه مشاهدهء او ببينم . اگر اجازت باشد ، به زمين روم و خدمت او دريابم .
بارى تعالى او را اجازت فرمود و فرمان داد كه چون به زمين رسى و محمّد را دريابى ، او را خبر ده كه امّتان تو با فرزندان و عشيرت تو بىوفاييها كنند و حسين ( ع ) را در زمين كربلا بكشند .
آن فريشته گفت : الاهى و سيّدى ، من از آسمان به حصول مشاهدهء پيغمبر تو بر
هامش
[ ( 133 ) ] الف : از اينجا به بعد را ندارد .