( 1 ) امّ الفضل مىگويد كه از اين تعبير شاد شدم و به خوشدلى از خدمت رسول ( ص ) بازگشتم . هم در آن روزها اين خواب محقّق گشت . فاطمه پسرى بزاد او را حسين ( ع ) نام نهادند . مصطفى او را به من داد تا دايگى او كنم و من بدان خدمت از جان قيام مىنمودم و به غايت خوشدل مىبودم .
روزى مصطفى ( ص ) به خانهء من درآمد و من حسين ( ع ) را در كنار داشتم .
مصطفى ( ص ) نزديك من بنشست و در حسين ( ع ) مىنگريست . حسين در آن ساعت در كنار من بشاشيد . قطرهاى چند از بول او بر جامهء مبارك مصطفى رسيد . من پارهاى گرم شدم و او را برنجانيدم . او بگريست . پس ، مصطفى بر من گرمى كرد و گفت : چرا او را برنجانيدى تا او بگريست ؟ [ 379 الف ] گفتم : قطرهاى چند از بول او بر جامهء پاك تو رسيد ، مرا از آن دشوار آمد .
فرمود : اين سهل كارى است . از بول جامه را مىتوان شست كه پاك شود .
پس ، من حسين ( ع ) را به جامهء پاكيزه نهادم و به مصطفى ( ص ) دادم تا او را نگاه دارد و برفتم تا آب برگيرم و جامهء مصطفى را از بول پاك كنم . چون باز آمدم ، هر دو چشم مبارك مصطفى ( ص ) گريان يافتم .
گفتم : مادر و پدر من فداى تو باد . چون حسين ( ع ) را به كنار تو نهادم و به طلب آب رفتم ، تو خوشدل و خندان بودى ، اكنون سبب چيست كه دلتنگ و گريان شدى ؟
مصطفى ( ص ) فرمود : اى امّ الفضل ، در آن لحظه كه حسين ( ع ) را در كنار من نهادى و برفتى من بر روى او شادمانى مىكردم هم در آن زمان جبرئيل ( ع ) بيامد و مرا خبر داد كه اى محمّد ، تو اين پسر را بدين مرتبه دوست مىدارى و به ناز مىپرورى . امّت تو او را بر لب آب فرات تشنه و بىآب بكشند و از كشتن او باك ندارند ، و مشتى خاك سرخ از دشت كربلا بياورد و به من داد كه چون او را و ياران او را بكشند ، خاك آن دشت به تمام از خون آن بىگناهان بدين رنگ سرخ گردد . گريهء من از آن جهت است .
امّ الفضل گويد چون اين سخن از مصطفى ( ص ) شنيدم ، در گريه شدم و ناله و زارى كردم .
عبد اللّه عبّاس گويد كه من ديدم كه جبرئيل ( ع ) با فوجى از ملائك بالها بازگشاده به نزديك رسول ( ص ) آمد و از غايت اندوه بر وفات حسين ( ع ) مىگريستند و مصطفى ( ص )
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 917
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٩١٧