( 1 ) نبوّت برآوردند .
القصّه هفتاد و دو كس از اهل بيت و قرابتان و اصحاب امير المؤمنين حسين ( ع ) در كربلا به درجهء شهادت رسيدند . از موالى آن حضرت در آن روز دو كس نجات يافتند يكى مرقع بن ثمامه أسدىّ و ديگر غلام امّ سكينه ( 662 ) و همچنين از اولاد آن حضرت دو نفر باقى ماندند يكى علىّ بن حسين كه مرضى داشت و ديگر عمر بن حسين كه هفت ساله بود .
بعد از آن عمر سعد سر مبارك امير المؤمنين حسين ( ع ) را به عبيد اللّه فرستاد بر دست شخصى كه نام او بشير بن مالك ( 663 ) . [ 125 ] چون سر حسين پيش عبيد اللّه بنهاد گفت :
أوقر [ 126 ] ركابى فضّة و ذهبا * إنّى قتلت السيّد [ 127 ] المحجّبا
قتلت خير النّاس امّا و أبا * و خيرهم إذ ينسبون النسبا
و من يصلّى القبلتين فى الصبىّ
معنى چنين باشد ؛ مرا از رز و سيم ببخش كه من آن پادشاه را كه از غايت شكوه و هيبت در حجاب بودى و در ايّام صبىّ روى به هر دو قبله آورده و نماز گزارده است و چون عالميان ياد كنند او از همهء عالم به پدر و مادر بهتر باشد كشتهام و سر او پيش تو آوردهام .
عبيد اللّه چون اين اشعار بشنيد ، در خشم شد . بشير را گفت :
چون مىدانستى كه حسين ( ع ) چنين است او را چرا كشتى ؟ و اللّه كه از من هيچ چيز نيابى و تو را نزديك او فرستم .
پس ، بفرمود تا گردن او بزدند .
القصّه چون آن ملاعين حسين بن على ( ع ) را شهيد كردند و سر آن سرور را پيش عبيد اللّه زياد فرستادند ، خود آن شب در كربلا توقّف كرده روز ديگر به جانب كوفه بازگشتند و اهل بيت آن حضرت به كوفه آوردند . جماعتى از ايشان از آنچه كرده بودند به غايت دلتنگ بودند و در راه نوحهها مىكردند و مىگريستند و بر سر مىزدند و پشيمانى مىخوردند . على بن حسين ( ع ) كه در آن [ 377 ب ] وقت ضعفى داشت و ناتوان بود چون
هامش
[ ( 125 ) ] چ : بكير بن مالك .
[ ( 126 ) ] چ : املا .
[ ( 127 ) ] چ : الملك .