( 1 ) نخاست . جابر بن يزيد الأزدىّ دستار آن حضرت برگرفت و بر سر پيچيد در حال به علّت جذام مبتلا شد . مالك بن بشر الكندىّ زره او در پوشيد هم در حال معتوه شد و ديوانهسار گشت و ندانست كه چه گويد و چه كند .
القصّه مقارن آن حال غبارى سرخ پديد آمد و جهان تاريك شد چنانچه مردمان يك ديگر را نمىديدند . گمان بردند كه مقدّمهء عذاب خداى تعالى است و همين ساعت عذاب نازل خواهد شد . ساعتى همچنان بود . پس ، آن غبار و ظلمت منجلى شد و اسب حسين ( ع ) به هر جانب مىدويد . پس ، باز آمد و موى پيشانى خود را در خون حسين ( ع ) بماليد و شيههها زد . چون خواستند كه او را بگيرند ، بگريخت و گرد خيمههاى زنان مىدويد و شيهه مىزد .
چون اهل بيت حسين ( ع ) صداى اسب آن سرور را شنيدند ، پنداشتند كه حسين ( ع ) از ميدان مراجعت كرده است . لهذا اطفال و خواهران آن جناب از خيمهها بيرون دويدند ، ديدند كه اسب حسين ( ع ) بى صاحب و غرقه به خون گرد خيمهها همى - گردد و شيهه همى زند ، دانستند كه حال چيست . پس ، آواز نوحه و فرياد برآوردند . زينب نوحه مىكرد و طپانچه بر روى مىزد و مىگفت :
وا محمّداه ، خبر ندارى كه با حسين ( ع ) تو چه رفت و بر چه صفت او را كشتهاند و جسد مطهّرش را در صحرا انداختهاند . وا محمّداه ، اهل بيت تو اسيران شدهاند و فرزندان تو در صحرا بىفريادرس مانده و دشمن و دوست بر ايشان مىگريند .
پس ، شمر بيامد و در حوالى خيمههاى عورات بايستاد و لشكر را گفت فرود آيند و در خيمه روند و هر چيز كه يابند برگيرند . لشكريان خود را در خيمهها انداختند و هر چه يافتند از قليل و كثير برگرفتند . شمر ذى الجوشن در خيمهاى كه على بن حسين ( ع ) در بستر بيمارى تكيه داشت ، درآمد و شمشير كشيده خواست كه او را به قتل رساند ، حميد بن مسلم گفت :
سبحان اللّه ! از سر قتل اين جوان بيمار درگذر كه مريض است .
شمر گفت : فرمان عبيد اللّه بن زياد چنين است . [ 377 الف ] حميد بن مسلم گفت : واى بر تو جواب محمّد مصطفى ( ص ) را چه گويى ؟ آخر تو مىدانى كه اينها اهل بيت پيغمبرند .
شمر از اين سخنان خجل شده ، برگشت و از سر قتل على بن الحسين درگذشت و حكم كرد تا آتش به خيام اهل بيت رسول خدا ( ص ) زدند و بسوختند و دود از دودمان
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 912
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٩١٢