( 1 ) اصحاب اخيار او را كشته باشيد .
و امير المؤمنين حسين ( ع ) تشنه لب نشسته بود و در كار جنگ با آن قوم انديشه مىكرد . پس ، برادر خود عبّاس را فرمود : اى برادر ، مىخواهم كه يك امشب كه در پيش است عبادت كنم و از خداى تعالى آمرزش خواهم و از او - جلّ و علا - در اين محاربه با اين جماعت مدد و معونت و ظفر و نصرت طلبم . تو را به نزد اين قوم مىبايد رفت و از ايشان درخواست كرد كه يك امروز باز گردند و امشب ما را مهلت دهند تا فردا بامداد روى به كارزار آريم .
عبّاس به نزد آن قوم آمد و اين معنى با ايشان باز گفت و التماس كرد كه باز گردند و باقى آن روز و آن شب مهلت دهند . [ 371 ب ] عمر سعد شمر را گفت : چه مصلحت مىبينى ، ايشان را مهلت دهيم يا نه ؟
شمر گفت : امير تويى من چه دانم ؟
عمر سعد گفت : كاشكى من امير نبودمى و در اين مهلكه نيفتادمى .
عمرو بن حجّاج زبيدى گفت : سبحان اللّه ! اگر اين جماعت كه ما را به ايشان جنگ فرمودهاند ، ترك بودندى اين قدر درخواست كردندى ، واجب بودى كه التماس ايشان به اجابت مقرون داشتندى فكيف كه اهل بيت محمّد مصطفايند .
عمر گفت : ايشان را خبر دهيد كه اين التماس شما را به اجابت مقرون داشتم و تا فردا بامداد مهلت دادم . آنگاه گفت تا لشكر بازگردند .
چون لشكر عمر سعد بد گهر بازگشت ، امير المؤمنين حسين ( ع ) آن شب را در طاعت و عبادت زنده داشت . گاه در ركوع و گاه در سجود مىگريست و تضرّع مىكرد و از خداى تعالى آمرزش و عفو مىخواست . برادران ، اصحاب ، اهل بيت ، و شيعهء او همچنين آن شب را در طاعت و عبادت بودند . از ايشان آن شب هيچ كس نخفت . همه در نماز بودند و از خداى تعالى آمرزش مىطلبيدند .
شهادت حسين بن على و يارانش در كربلا
چون خورشيد خنجر گداز از نهيب آن واقعه بر بام اين نيلى حصار برآمد ، عمر سعد به تعبيهء لشكر پرداخت . ميمنه سپاه را در عهدهء عمرو بن حجّاج الزبيدى كرد . بر ميسره شمر ذى الجوشن را گماشت . فرمان داد تا سواران از صوابديد عروة بن قيس الأحمسىّ و