( 1 ) چون امير المؤمنين حسين ( ع ) دانست كه حال چيست ، اصحاب خويش را فرمود :
اطراف خيمهها را خندق كنيد و خندق را پر از هيزم كنيد و آتش در زنيد تا ايشان به خيمهها ما در نتوانند آمد و ما را از يك طرف بيش با ايشان جنگ نبايد كرد . [ 370 ب ] اصحاب به موجب اشارت امير المؤمنين عمل نمودند . مردى از لشكر عمر سعد ، نام او مالك بن جوزه ، آن بدبخت ملعون سواره بيامد و در مقابل آن خندق بايستاد و آواز داد :
اى حسين بن على ( ع ) ، به آتش تعجيل كردى و پيش از آنكه به آتش دوزخ رسى ، در اين جهان حوالى خود آتش افروختى .
آن حضرت فرمود : دروغ گفتى اى دشمن خداى كريم رحيم . پس ، از ياران خويش پرسيد :
اين شخص را چه نام گويند ؟
گفتند : او را مالك بن جوزه مىگويند .
امير المؤمنين حسين ( رضى ) دست بر آسمان بلند كرد و گفت : اى بار خداى ، او را در دنيا گرمى آتش بچشان و پيش از آنكه به عقبا رسد ، او را به آتش دنيا بسوزان .
اين دعا در حال مستجاب شد . مالك اسب پيشتر راند . اسب او هراس خورد و لگام از كف او در ربود و به هر طرف دويدن گرفت تا آنكه او از روى زين بغلطيد و يك پاى او در ركاب بماند . اسب مىدويد و او را مىكشيد تا به كنار خندق آتش رسيد و آنجا پاى او از ركاب بيرون آمده ، در خندق آتش افتاد . فرياد مىزد تا تمام بسوخت .
امير المؤمنين حسين ( ع ) گفت : اى بار خداى ، دعايم مستجاب كردى و از فضل و رحمت تو همين سزد . اى بار خدايا ، ما اهل بيت پيغمبر توييم و جگرگوشگان او ، كسى را كه بر ما ظلم كند و حقّ ما از ما بگرداند ، خوار و ذليل هر دو جهان ساز و داد ما از او بستان 1 ،
إنّك سميع الدّعا و دافع البلا .
پس ، محمّد بن أشعث از لشكر عمر آواز داد : اى حسين ؛ چه قرابت است تو را با محمّد مصطفى ( ص ) .
امير المؤمنين حسين ( ع ) دست به دعا برداشت و گفت : اى بار خدايا ، ابن اشعث دعوى مىكند كه مرا با پيغمبر تو هيچ قرابت نيست ، هم امروز او را خوار گردان و سزاى اين گفتار هر چه زودتر به دو رسان .
محمّد بن أشعث را گميز گرفت و از لشكر بيرون رفت و بنشست تا فارغ شود اتّفاقا بر سر سوراخى گميز كرد . كژدمى سياه از آن سوراخ بيرون آمد و سر اندام او بزد .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 899
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٨٩٩