تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 900

مساهمون:

ص٩٠٠
( 1 ) در لحظه ورم كرد و او در نجاست خود افتاد . در آن مىغلطيد تا جان بداد و به جهنم پيوست . پس ، عمر ندا فرمود تا لشكر برنشستند و روى به خيام امير المؤمنين حسين ( ع ) آوردند . امير المؤمنين حسين ( ع ) آن ساعت نشسته بود و سر بر زانو نهاده و در خواب بود . خواهر آن حضرت زينب خاتون بر سر بالين برادر آمد و گفت : يا ابن رسول اللّه ، اى برادر ، لشكر خصم آمدند . اينك نزديك رسيدند . [ 371 الف ] حسين بن على ( ع ) فرمود : اى خواهر ، در اين لحظه كه چشم من گرم شد جدّ خود محمّد مصطفى ( ص ) ، پدر خويش على مرتضى ( ع ) ، مادر پاكيزه سيرت خود فاطمهء زهرا و برادر و الا گهرم حسن مجتبى ( ع ) را به خواب ديدم كه همه با هم بودند و مرا گفتند اى حسين ، خوشدل باش كه هم در اين نزديكى به نزد ما خواهى آمد ، اين سخن از ايشان مىشنودم كه تو مرا بيدار كردى . اى خواهر ، يقين بدان كه مفارقت شما نزديك آمده است . زينب فرياد برآورد و طپانچه بر وى زد و نوحه و زارى آغاز نهاد . آن حضرت فرمود : اى خواهر ، خاموش باش و زارى مكن كه اگر اين قوم آواز تو بشنوند ، شماتت كنند . پس ، روى به برادر خويش عبّاس آورد و گفت : اى برادر ، برو و از اين قوم بپرس كه به چه كار آمده‌ايد ؟ عبّاس به برادران خويش فرمود : با من باشيد . پس همگى برنشستند و برابر لشكر عمر سعد شدند و پرسيدند : غرض آمدن شما چيست ؟ گفتند : فرمان عبيد اللّه رسيده است كه بيعت يزيد بر حسين بن على ( ع ) و برادران او عرضه كنيد اگر قبول كنند ، فهو المراد و الّا با ايشان جنگ كنيد . عبّاس گفت : ساعتى صبر كنيد تا بازگردم و امير المؤمنين حسين ( ع ) را خبر دهم . [ 104 ] آن قوم جابه‌جا توقّف كردند . عبّاس نزديك برادر آمد و سخن ايشان باز گفت . آن حضرت سر در پيش افگند . عبّاس ايستاده بود و اصحاب امير المؤمنين با اين قوم سخن همى گفتند . حبيب بن مظاهر الأسدى ايشان را مىگفت : بد قومى خواهيد بود روز قيامت كه به حضرت بارى تعالى رسيد ؛ چه فرزند پيغمبر او ، اهل بيت اتقيا ، شيعهء ابرار ، و
هامش
[ ( 104 ) ] چ : « و امير المؤمنين حسين را خبر دهم » حذف شده است .