تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 898

مساهمون:

ص٨٩٨
( 1 ) در خاطر من مىآيد كه بروم و عمر سعد را ببينم و او را نصيحتى بكنم ؛ باشد كه پنبهء غفلت از گوش او بكشم تا نصيحت من قبول كند . تو را اين مصلحت قبول مىآيد و اجازت مىفرمايى ؟ [ 370 الف ] آن حضرت فرمود : آنچه صلاح و صواب دانى ، مىكن . پس ، برير روى به لشكرگاه عمر سعد نهاد . چون بدانجا رسيد ، عمر را خبر فرستاد و رخصت طلبيد . چون داخل خيمه شد ، عمر سعد را در خيمه نشسته ديد . برير در رفت و سلام نكرد و بنشست . عمر در خشم شد و گفت : آخر نه من مسلمانم و خدا و رسول را مىشناسم ؟ چرا بر من سلام نكردى ؟ برير گفت : اگر تو مسلمان بودى و بر خدا و رسول او ايمان داشتى ، با فرزندان و اهل بيت او جنگ نكردى و آب از ايشان بازنداشتى . اى عمر ، تو دعوى مسلمانى مىكنى و به محمّد مصطفى ( ص ) دشمنى مىنمايى ، اين چه دين و آيين است كه تو دارى ؟ آب فرات در مقابل حسين بن على ( ع ) و فرزندان و اهل بيت او مىدرخشد و ايشان صفاى اين آب مىبينند لكن اطفال كوچك او از تشنگى هلاك مىشوند و لشكر تو و سگان تو و سگان و وحش و طير از آن آب سيراب مىگردند . خود انصاف ده تو را چگونه بگويم مسلمانى ؟ زهى ناخداترس و سنگين دل و جفاكار مردى كه تويى . عمر سعد چون اين سخنان بشنيد ، ساعتى سر در پيش افگند و خاموش بود پس ، سر برآورد و گفت : راست مىگويى اى برير ، هر كس با حسين بن على ( ع ) و فرزندان او جنگ كند و حقّ ايشان از ايشان بگرداند ، جاى او در آتش دوزخ بود . لكن اى برير ملك رى بزرگ است و ولايتى پر نعمت ، ترك آن نمىتوانم گفت و دل از نفاذ امر و امارت آن برنتوانم گرفت . شقاوت بر من مستولى شده و نعمت و جاه و حرمت و دولت را در چشم من بياراسته . مىدانم كه بد مىكنم ، امّا چه كنم ؟ مملكتدارى و نفاذ امر خوش حالتى است آسان آسان ترك آن نتوانم گفت . برير از شقاوت او تعجّب نموده بازگشت و به نزد امير المؤمنين حسين آمده گفت : عمر به ضلالتى افتاده است و به سبب امارت و ولايت رى كشتن تو را سهل مىداند و هيچ باك ندارد . چنان كه او را ديدم از انديشه‌اى كه دارد و برنگرداند و كارى كه او را فرموده‌اند به امضا خواهد رسانيد .