( 1 ) از بنى تميم ، او مردى نيكو اعتقاد است و من در حساب نداشتم كه با اين جماعت باشد .
القصّه چون قرّه به نزد آن حضرت رسيد ، سلام كرد و رسالت عمر تبليغ نمود . آن حضرت فرمود : مرا خود عزيمت كوفه نبود لكن معارف و اماثل كوفه به من نامه نوشتند و مرا بخواندند تا به من اقتدا كنند و بيعت نمايند و در اين معنى جهدها كردند و مبالغتها نمودند . من ناچار [ 91 ] سخن ايشان باور داشتم و بر قول ايشان اعتماد كرده ، از مكّه به اين جانب آمدم . امروز چون حال نوع ديگر است و از آن سخنها كه گفتند پشيمان شدهاند و نقض عهد روا مىدارند و قدوم مرا اكراه دارند . باز گردم و به مكّه شوم . جواب رسالت تو اين است همچنين كه شنيدى با عمر بگوى .
قرّه گفت : چنين كنم و منّت دارم .
چون قرّه بازگشت ، حبيب بن مظاهر او را گفت : من هميشه تو را نيكو اعتقاد و دوستدار اهل بيت مصطفى ( ص ) ديدهام . اكنون مرا عجب مىآيد كه چرا با اين گروه فسقهء فجرهء دشمن خدا و رسول او موافقت كرده اينجا آمدهاى . اگر اعتقاد بدل نكردهاى ، بازگرد و در خدمت امير المؤمنين حسين ( ع ) آى تا سعادت أبدى يا بى و فرداى قيامت از شفاعت جدّ او مصطفى ( ص ) كامياب گردى . [ 366 الف ] قرّه گفت : نيكو مىگويى ، نعوذ باللّه كه من اعتقاد بدل كنم و نقصانى به دوستى اهل بيت پيغمبر ( ص ) راه دهم . چون اين ساعت مرا به رسالت فرستادهاند ، باز بايد گشت و جوابى كه شنيدهام باز بايد گفت و بعد از آن انديشه كنم ؛ باشد كه به نزد شما توانم آمد .
در جمله قرّه بازگشت و كلماتى كه امير المؤمنين حسين ( رضى ) گفته بود به عمر باز گفت . عمر گفت : للّه الحمد ، باشد كه از دستار غيب لطيفه زايد كه حسين بن على ( ع ) باز گردد تا مرا از اين هلاك خلاص باشد ؛ چه ما را با او جنگ نبايد كرد . پس ، نامهاى نوشت به عبيد اللّه زياد بر اين منوال :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . إلى عبيد اللّه زياد من عمر سعد .
امّا بعد ، بداند كه مثال او را به امتثال تلقّى نمودم و بر حسب اشارهء شما در برابر حسين بن على ( ع ) فرود آمدم و كس به نزد او فرستادم كه از چه سبب از مكّه بيرون آمده و در اين صحرا منزل ساخته است . جواب فرستاد كه اهل كوفه نامهها نوشتند و رسولان معتبر و مردمان بزرگ به نزد من فرستادند و التماس كردند تا به نزد ايشان آيم تا با من بيعت كنند . آمدن من
هامش
[ ( 91 ) ] ل : لاچار .