( 1 ) كه اين مهمّ را تو ساخته كنى و به جنگ حسين ( ع ) روى و بعد از آنكه دل ما را از جانب او فارغ گردانى ، روى به ايالت شهر رى نهى .
عمر بر خود بلرزيد و گفت : اى امير ، اگر مرا از جنگ حسين بن على ( ع ) معاف دارى ، احسانى بزرگ باشد .
ابن زياد گفت : تو را از اين كار معاف داشتم به شرط آنكه مثال ولايت رى بازدهى و در خانهنشينى ؛ زيرا كه ولايت رى خاصّ كسى است كه كار حسين بن على ( ع ) را كفايت كند .
عمر گفت : امروز مرا مهلت ده تا در اين كار بينديشم .
ابن زياد گفت : چنين باشد .
عمر سعد به خانه آمد و با دوستان و متّصلان خويش در آن كار مشاورت كرد .
هيچ كس مصلحت نمىديد كه او كشتن حسين بن على ( ع ) قبول كند . همگان او را بترسانيدند . حمزة بن مغيره كه برادر زن [ 86 ] او بود روى به دو آورد و گفت : زينهار كه جنگ حسين ( ع ) و كشتن او قبول نكنى كه خويش را در گناهى بزرگ اندازى . و اللّه كه اگر تو را در دنيا هيچ چيز نباشد ، بهتر از آن باشد كه بدان جهان روى و خون حسين بن على ( ع ) در گردن داشته باشى .
عمر خاموش بود . امّا ، به هيچ نوع دل از ولايت رى برنمىتوانست گرفت .
ديگر روز بامداد عمر سعد به نزديك ابن زياد آمد . عبيد اللّه از او پرسيد : اى عمر چه انديشه كردى ؟
گفت : اى امير ، تو انعامى فرمودى پيش از آنكه مبحث حسين بن على ( ع ) در ميان آيد و مردمان مرا تهنيت گفتند اگر امروز مثال از من بازستانى ، خجل شوم لطف كن و مرا به قتال حسين بن على ( ع ) مفرماى و آن ولايت بر من مقرّر دار . امروز در كوفه جماعتى هستند از اشراف چون أسماء بن خارجه ، محمّد بن أشعث ، كثير بن شهاب و غيره به هر يك از ايشان كه اين خدمت فرمايى ، منّتها پذيرند و خاطر امير را از اين دغدغه فارغ گردانند . از راه كرم و احسان مرا از كشتن حسين بن على بن ابى طالب ( ع ) معاف دار .
ابن زياد گفت : معارف كوفه را بر من مىشمارى ؟ من خود ايشان را مىبينم ، اگر دل مرا از كار حسين ( ع ) فارغ كنى ، دوست عزيز باشى ، و الّا مثال رى بازده و در
هامش
[ ( 86 ) ] چ : برادر خواهر .