( 1 ) خانه بنشين تا تو را به اكراه و تكليف بر هيچ كار ندارم .
عمر خاموش شد و خشم پسر زياد زيادت گشت [ 365 الف ] پس گفت :
اگر نروى و با حسين بن على ( ع ) جنگ نكنى و فرمان من در كار او به امضا نرسانى ، بفرمايم تا گردن تو بزنند و سراى تو غارت كنند ، هر چه خواهد گو باش .
عمر گفت : چون كار بدين درجه رسيد و ضرورت پيش آمد ، چنان كنم كه امير مىفرمايد .
ابن زياد او را محمدت گفت و در عطاى او بيفزوده چهار هزار سوار ملازم او كرد و ولايت رى بر او مقرّر داشت .
پس ، عمر سعد آن بدبخت شقى به سبب دوستى ولايت رى چنين كارى قبول كرد و با آن لشكر روى به جنگ امير المؤمنين حسين ( ع ) آورد . آسمان و زمين از او انگشت تعجّب به دندان گرفتند و بر او مىخنديدند بلكه لعنت مىكردند و به گوش او فرو مىخواندند اين شعر را :
گيرم كه روزگار تو را مير رى كند * آخر نه مرگ نامهء عمر تو طى كند ؟
گيرم فزون شوى ز سليمان به ملك و مال * با او وفا نكرد جهان با تو كى كند ؟ [ 87 ]
و آن مست دنياى فانى به جهت ملك و مال نه از خدا شرم داشت و نه از خصومت رسول خدا باك ، به چنين امرى شنيع اقدام نمود كه تا دنيا برقرار است مورد طعن و لعن ملائكهء مقرّبين و انبياى مرسلين خواهد بود . آن مغرور بىخبر نمىدانست كه كجا مىرود و چه مىكند و عبيد اللّه زياد آن ملعون شوم را گفت : زينهار تا نگذارى كه حسين بن على ( ع ) و اصحاب او گرد فرات گردند و يك شربت از آن بخورند .
عمر سعد گفت : چنين كنم .
القصّه ، چون چهار هزار سوار و عمر سعد به كربلا رسيدند ، حرّ با هزار سوار به دو پيوست .
عمر يكى از اصحاب خويش ، نام او عروة بن قيس الأحمسىّ [ 88 ] ، را بخواند و او را گفت : نزديك حسين بن على ( ع ) شو و از او بپرس كه چرا از مكّه كه حرم امن و امان است ، بيرون آمدى و در اين صحراى كربلا منزل ساختى ؟
هامش
[ ( 87 ) ] ش . ل : بيت دوّم را ندارد .
[ ( 88 ) ] چ : عروة بن . . . اللحمى .