( 1 ) عروه گفت : اى امير ، ميان من و حسين بن على ( ع ) در اين وقتها مكاتبتى بوده و هر نوع كلمات در معنى دوستى نوشتهام و چون به وفا مقرون نشد ، اين ساعت شرم دارم كه پيش او روم .
عمر گفت : تو را معاف داشتم .
پس ، شخصى كه او را كثير بن عبد اللّه الشعبىّ [ 89 ] گفتندى و مردى دلير و مردانه بود . او را گفت :
نزد حسين ( ع ) رو و از او بپرس كه به چه موجب مقام مكّه كه حرم امن است گذاشته ، به زمين كربلا آمدهاى ؟ مراد تو چيست و چه غرض دارى كه اينجا منزل ساختهاى ؟
شعبى ملعون كه دشمن خاندان رسول خدا ( ص ) بود گفت : چنين كنم . پس ، برخاست و به سوى خيام آن حضرت روان شد . چون نزديك رسيد ، أبو ثمامة الصاعدىّ او را بديد به نزد امير المؤمنين حسين ( ع ) آمد و گفت : يا أبا عبد اللّه ، جان من فداى تو باد . دشمنترين اهل زمين به خاندان مصطفى ( ص ) و بدترين خلايق روى زمين مىآيد . [ 365 ب ] امير المؤمنين حسين ( ع ) بر پا خاست و درو نگريست . أبو ثمامه او را گفت :
شمشير بنه و پيشتر رو و سخنى كه دارى بگوى .
شعبى گفت : من رسولم و پيغامى دارم اگر بشنوند بگويم ، شمشير از خود جدا نكنم .
أبو ثمامه گفت : شمشير به من ده تا نگاه دارم . چون تبليغ رسالت كردى و مراجعت نمودى . به تو باز دهم .
گفت : دست هيچ كس به شمشير من نرسد و به كسى ندهم .
أبو ثمامه گفت : هم اينجا بايست و سخنى كه دارى به امير المؤمنين حسين ( ع ) بگوى .
شعبى گفت : چنين نكنم . و به خشم بازگشت و پيش عمر شد و گفت : ايشان نمىگذارند مرا كه به نزد حسين ( ع ) روم و سخنى كه دارم باز گويم .
عمر سعد قرّة بن قيس الحنظلىّ را بخواند و او را به نزد امير المؤمنين حسين ( ع ) فرستاد . چون نزديك رسيد و امير المؤمنين حسين ( ع ) او را بديد ، به اصحاب خويش فرمود : شما او را مىشناسيد ؟
حبيب بن مظاهر الأسدى [ 90 ] گفت : او را شناسم يا ابن رسول اللّه . او مردى است
هامش
[ ( 89 ) ] چ : فلان بن . . . السبيعى .
[ ( 90 ) ] چ : حبيب بن مطهر اسدى .