( 1 ) خداى تعالى همه را به كمال قدرت بيافريد و به مشيّت و ارادت خود نيست خواهد كرد . اى عزيزان ، جدّ و پدر و مادر و برادر من از من بهتر و عزيزتر بودند همچنان طعم مرگ چشيدند و به زير خاك شدند . جملهء عالميان كه از وفات محمّد مصطفى ( ص ) برانديشند ، مرگ بر دل ايشان خوش شود . پس فرمود :
اى خواهران ، اى امّ كلثوم ، اى زينب ، و اى فاطمه ، چون مرا بكشند ، زينهار زينهار تا جامه پاره نكنيد و روى مخراشيد و سخنى كه نبايد گفت ، مگوييد كه در آن رضاى خداى تعالى نباشد .
در اثناى اين حال حرّ آمد و در برابر خيمههاى آن حضرت منزل ساخت ، پس چيزى نوشت به عبيد اللّه بن زياد و از فرود آمدن حسين ( ع ) به حوالى كربلا او را خبر داد .
عبيد اللّه نامهاى نوشت به حسين بن على ( ع ) بر اين منوال :
اما بعد ، اى حسين ، شنيدهام كه به نزديكى كربلا منزل ساختى . امروز يزيد به من نامه نوشته و فرموده است كه پهلو بر جامهء خواب ننهم و طعام لذيذ نخورم تا آن وقت كه تو را به خداى تعالى رسانم مگر كه به حكم او راضى شوى و بيعت كنى . و السّلام .
چون نامه به حسين بن على ( ع ) رسيد و مطالعه كرد ، از دست بينداخت و گفت :
هرگز فلاح نيابند قومى كه سخط بارى تعالى را بر رضاى مخلوق اختيار كنند . رسول عبيد اللّه جواب نامه خواست ، امير المؤمنين حسين فرمود : هيچ جواب نيست ،
أَ فَمَنْ حَقَّ [ 85 ] عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ
.
رسول بى جواب نامه بازگشت و آنچه شنيده بود ، عبيد اللّه را باز گفت . عبيد اللّه در خشم شده اصحاب و اتباع خويش را بخواند و ايشان را گفت :
به همه حال حسين بن على ( ع ) را مىبايد كشت . كيست از شما كه قبول اين خدمت كند و او را بكشد و در مقابل هر شهر و ولايت كه بخواهد ، به دو بدهم ؟
هيچ كس جواب نداد . هم در آن روز عبيد اللّه عمر سعد را مثالى نوشت و شهر رى و مضافات [ 364 ب ] آن را به دو داد و او را فرمود كه بدانجا شود و دفع ديالمه مىكند . ( 653 ) عمر سعد مثال بستد و خواست كه بدان جانب روان شود ابن زياد او را گفت :
اى عمر ، ديدى كه كسى به جنگ حسين بن على ( ع ) رغبت نكرد . مصلحت آن است
هامش
[ ( 85 ) ] چ : و قد حقت .