( 1 ) مسيّب بن نجبه [ 74 ] ، رفاعة بن شدّاد ، عبد اللّه بن وال و جماعت مؤمنين .
امّا بعد ، دانستهايد كه رسول خدا فرموده است كه هر كس سلطانى ستمكار بيند كه حرام خداى را حلال داند ، عهد بارى تعالى را بشكند ، سنّت پيغمبر او را خلاف كند ، و در ميان بندگان [ 362 ب ] خداى تعالى به ظلم و گناه زندگانى كند ، [ اگر ] كردار آن سلطان را نيكو داند و بر كردار او انكار نكند ، سزاوار باشد كه خداى تعالى او را در آتش دوزخ آرد . شما را معلوم است كه اين جماعت حقّ ما از ما بگردانيده ، تقصير كرده و روى به طاعت ابليس آورده [ اند ] و حدود بارى تعالى معطّل گذاشته ، حلال را حرام شمرده ، حرام را حلال دانستهاند . من به خلافت جدّ خويش رسول اللّه از ديگران أولىترم و نامههايى كه به من نوشته و رسولانى كه فرستاده و پيغامها كه داده ، همه فراموش نكرده باشيد . اگر به قول خويش وفا نمىكنيد و نقض عهد روا مىداريد ، اين معنى از شما غريب نباشد ؛ چه با پدر من ، برادر من ، و پسر عمّ من همين معامله پيش برديد و خلاف ايشان كرديد . مغبون آن كس است كه به قول شما غرّه شود و به حديث شما اعتماد كند ؛
فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ
- و سيغنى اللّه عليكم . و السّلام .
پس ، امير المؤمنين نامه را طىّ كرده مهر بر نهاد و به قيس بن مسهّر الصيداوى [ 75 ] داده او را فرمود كه به كوفه رود و نامه را به معارف آنجا برساند . قيس گفت : فرمانبردارم . نامه بستد و روان شد .
از آن جانب عبيد اللّه جمعى را بر سر راهها فرستاده بود كه نيك با خبر باشند و ببينند كه كسى از نزد حسين بن على ( ع ) مىآيد بگيرند و پيش او برند . چون قيس نزديك كوفه رسيد ، از دور يكى را ديد از اصحاب عبيد اللّه كه او را حصين بن نمير گفتندى ، از او بترسيد و نامه را پاره پاره كرد . حصين ياران خويش را گفت تا قيس را بگرفتند و آن نامهء پاره پاره را بستدند . پس ، او را پيش ابن زياد آورده حال او و پاره پاره كردن نامه باز گفتند . ابن زياد از او پرسيد : تو كيستى ؟
گفت : من مردى از شيعيان علىّ بن ابو طالبم ( ع ) .
ابن زياد گفت : چرا نامه را پاره پاره كردى ؟
هامش
[ ( 74 ) ] چ : مسيّب بن نخبه .
[ ( 75 ) ] ب . ت . ل : قيس بن مطهر ، چ : قيس بن مهر الصيداوى .