تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 878

مساهمون:

ص٨٧٨
( 1 ) ايشان در اين گفتگو بودند كه وقت نماز ديگر رسيد و امير المؤمنين حسين ( ع ) مؤذّن را فرمود تا بانگ نماز و قامت بگفت . پس ، امير المؤمنين حسين ( ع ) لشكر را امامت كرد و چون از نماز فارغ شد ، بر پاى خاست و حمد و ثنايى بگفت و فرمود : اى مردمان ، ما اهل بيت پيغمبر شماييم و از اين جماعت كه امارت و ولايت مىكنند در شهر شما ، در امارت و خلافت اولىتريم . اگر از خداى تعالى بترسيد و حقّ ما بشناسيد ، خداى تعالى از شما راضى باشد و اگر قدوم مرا كراهيّت داريد و بدانچه در نامه‌ها نوشته‌ايد و مصحوب رسولان معتبر پيغام داده ، وفا نمىكنيد ، بر شما حرجى نيست و شما را تكليفى نمىكنم . صريحا بگوييد تا باز گردم و به مكّه روم . حرّ بن يزيد كه سرخيل لشكر بود پيشتر آمد و گفت : يا أبا عبد اللّه ، دو نوبت ذكر نامه‌ها و رسولان بر لفظ مبارك شما رفت و من از آن خبر ندارم كه نامه‌ها كدام جماعت نوشته‌اند و رسولان كدام طايفه بوده‌اند . امير المؤمنين حسين ( ع ) غلام خويش كه او را عقبة بن سمعان [ 72 ] خواندندى ، بخواند و او را گفت : آن خورجين كه نامه‌هاى ايشان در آن است بياور . عقبه برفت و خورجين را بياورد و نامه‌ها بيرون كرده ، پيش ايشان بر زمين نهاد و بازگشت . معارف سواران پيش آمدند و عنوان نامه‌ها بديدند و حرّ بن يزيد نيز بديد . آنگاه گفتند : ما از اين قوم نيستيم كه اين نامه‌ها نوشته‌اند . عبيد اللّه زياد فرموده كه تو را پيش او بريم . امير المؤمنين حسين ( ع ) بخنديد و گفت : نه شما را اين معنى ميسّر گردد . پس ، فرمود كه عورات را در كجاوه بنشانند و فرمود : سوار شويد تا بنگرم كه اينها چه خواهند كرد . بر وفق اشارت امير المؤمنين برفتند و عيال و اطفال او را برنشاندند و روان شدند . لشكر كوفه راه ايشان بريدند و نگذاشتند كه بروند . چون ايشان مانع رفتن اهل بيت شدند ، امير المؤمنين حسين ( رضى ) دست [ 361 ب ] به شمشير زد و گفت : اى پسر يزيد ، چرا رها نكنى كه آن جماعت بروند ؟ اى مادرت به عزايت نشيند .
هامش
[ ( 72 ) ] ب : عتبه بن سمعان .