تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 879

مساهمون:

ص٨٧٩
( 1 ) حرّ گفت : يا ابن رسول اللّه ، اگر ديگر كس نام مادر من بگفتى ، با شمشير جواب او دادمى امّا حرمت تو و پدر تو و مادر تو بزرگ است و از آن چاره ندارم مگر آنكه تو را نزد عبيد اللّه برم . حسين بن على ( ع ) گفت : نيايم و از سخن تو نينديشم ، چه خواهى ؟ حرّ گفت : اگر جان من و جان ياران من در اين كار شود ، سهل شمارم و لابد تو را نزد عبيد اللّه برم . امير المؤمنين حسين ( ع ) فرمود : از ميان لشكر خويش بيرون آى و من هم از ميان اصحاب خويش بيرون آيم تا با يك ديگر در ميدان بگرديم . اگر تو مرا بكشى ، مراد تو و امير تو برآيد و اگر من تو را بكشم ، بندگان خداى از تو باز رهند . حرّ گفت : يا أبا عبد اللّه ، مرا به قتل و قتال تو امر نفرموده‌اند . بلكه گفته‌اند از تو جدا نشوم تا تو را پيش عبيد اللّه برم . و اللّه كه من كراهيّت مىدارم كه سخنى گويم يا كارى كنم كه تو را خوش نيايد . من مأمورم و المأمور معذور ، چه كنم با اين قوم بيعت كرده و به فرمان ايشان پيش تو آمده [ ام ] مىدانم كه جمله خلايق را روز قيامت به شفاعت جدّ تو احتياج خواهد بود و من هراسانم و مىترسم كه نبايد با تو جنگ كرد ، آنگاه چگونه امّيد شفاعت داشته باشم ؟ و العياذ باللّه كه حركتى كنم كه رنجى بر تن بزرگوار تو رسد آنگاه خسر الدّنيا و الآخرة باشم . [ 73 ] اگر تو را پيش عبيد اللّه نبرم ، به هيچ نوع در كوفه نتوانم شد . جهان فراخ است ، جاى ديگر شوم بهتر از آن باشد كه روز قيامت نعوذ باللّه از شفاعت جدّت محروم مانم . تو به سعادت نه از شارع ، از راه نبهره به جاى ديگر بيرون شو ، من به عبيد اللّه مىنويسم كه حسين ( ع ) به طرفى ديگر رفت او را درنيافتم . بارى تا مرا به شفاعت جدّ تو اميد بماند و سوگند بر تو مىدهم اى حسين ( ع ) كه بر خويش رحمت كنى و به كوفه نروى . امير المؤمنين حسين ( ع ) گفت : اى حرّ ، مگر مىدانى كه مرا بخواهند كشت كه اين سخن مىگويى ؟ حرّ گفت : نعم يا ابن رسول اللّه ، در اين هيچ شكّى نيست و شبهتى ندارم مگر به سعادت جانب مكّه باز گردى . امير المؤمنين حسين ( ع ) ياران خويش را گفت : هيچ يك از شما نه به شارع اعظم كه به كوفه مىرود هيچ راه ديگر مىدانيد ؟
هامش
[ ( 73 ) ] ل : « و العياذ باللّه . . . باشم » حذف شده است .