( 1 ) طرمّاح بن عدىّ گفت : يا ابن رسول اللّه ، من راه ديگر مىدانم .
حسين بن على ( ع ) گفت : در پيش رو و ما را قلاووزى كن تا از آن راه كه مىدانى روان شويم . [ 362 الف ] طرماح در پيش قافله برفت و امير المؤمنين حسين ( ع ) با اهل بيت و اصحاب و اقربا در عقب او برفتند .
ديگر روز طرمّاح ايشان را به منزل عذيب هجانات رسانيد . چون آنجا فرود آمدند ، ناگاه ديدند كه حرّ با لشكر خويش بدان منزل رسيد . امير المؤمنين حسين ( ع ) فرمود : موجب آمدن تو بر عقب ما چيست ؟ آخر نه تو گفتى كه از راه بنهره به جايى كه دل تو مىخواهد روان شو ، چون ما بدين سرزمين آمديم ، چرا بر اثر ما بيامدى ؟
حرّ گفت : چون از آن موضع برفتى ، نامه عبيد اللّه رسيد و مرا به ضعف و بد دلى منسوب كرده ، سرزنشها نموده و ملامتها فرموده كه چرا بگذاشتى تا حسين بن على ( ع ) برفت و او را پيش من نياوردى .
حسين بن على ( ع ) فرمود : اكنون بگذار تا به ديه نينوا شويم .
حرّ گفت : نتوانم گذاشت ، كار از دست من رفته است . اينك رسول عبيد اللّه است كه با من است و فرموده كه ملازم من باشد تا هر چه گويم و كنم باز گردد و عبيد اللّه را بازگويد .
از اصحاب امير المؤمنين حسين ( ع ) ، نام او زهير بن قين البجلىّ ( 652 ) ، گفت :
يا امير المؤمنين ، بگذار با اين قوم جنگ كنيم كه ما را با اين قوم جنگ كردن آسانتر از آن باشد كه با لشكرى كه بعد از اين آيد .
امير المؤمنين حسين ( ع ) فرمود : راست مىگويى اى زهير . و لكن من به جنگ ابتدا نخواهم كرد اگر ايشان به جنگ ابتدا كنند ، آنگاه به دفع ايشان برخيزيم . اين ساعت مصلحت آن است كه به جانب كربلا روان شويم ؛ چه آب فرات بدان موضع نزديك است بلكه متّصل آب فرات است . اگر ايشان با ما جنگ كنند ، ما با ايشان جنگ كنيم و از خداى تعالى مدد و معاونت خواهيم .
پس ، آب از چشمهاى آن حضرت روان شد و هم در آن موضع فرود آمد و حرّ در مقابل او با هزار سوار منزل كرد .
پس ، امير المؤمنين حسين قلم و كاغذ برداشت و به جماعتى از اشراف كوفه كه از ايشان توقّع دوستى و متابعت مىداشت ، نامهاى نوشت بر اين منوال :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . لحسين بن علىّ بن ابى طالب إلى سليمان بن صرد ،
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 880
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٨٨٠