( 1 ) يارى ندهد ، خداى تعالى او را در آتش دوزخ بر روى افگند ، اى عبيد اللّه ، بينديش كه فرداى قيامت تو چه جواب خواهى داد مصطفى ( ص ) را ؟
اين سخنها بگفت و از جاى برخاست و به منزل خود مراجعت نمود .
ديگر روز امير المؤمنين حسين ( ع ) كوچ كرده به سوى كوفه روان شد . عبيد اللّه بعد از آن پشيمان شد و بر آنچه در خدمت و موافقت او تقاعد ورزيده بود ، تأسّفها خورد .
در اثناى راه امير المؤمنين حسين ( ع ) لشكرى را ديد كه روى به دو دادند . چون رسيدند ، هزار سوار بودند با سلاح تمام و عدّهء ما لا كلام . آن حضرت كس فرستاد و پرسيد : سردار شما كيست ؟
گفتند : حرّ بن يزيد الرياحىّ .
آن حضرت او را نزديك طلبيد و فرمود : اى حرّ ، به [ مدد ] ما آمدهاى يا ارادهء جنگ با ما دارى ؟
حرّ گفت : عبيد اللّه زياد مرا به جنگ شما فرستاده است . ( 651 )
آن حضرت چون اين سخن از حرّ بشنيد ، فرمود :
لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العلىّ العظيم .
چون وقت نماز پيشين رسيد ، حضرت حجّاج مسروق را فرمود : بانگ نماز بگوى و قامت كن تا نماز گزاريم . چون حجّاج بانگ نماز گفت ، امير المؤمنين حسين ( ع ) آواز داد :
اى حرّ ، تو آنجا با اصحاب خود نماز مىگزارى و من اينجا با اصحاب خويش ، يا اقتدا به ما مىكنى ؟
حرّ گفت : اقتدا به شما مىكنم .
حجّاج قامت گفت و امير المؤمنين حسين ( ع ) هر دو لشكر را امامت كرد و نماز گزاردند . [ 360 ب ] چون از نماز فارغ شد ، برخاست و تكيه بر شمشير كرده ، خطبهاى بگفت و بعد از حمد و ثناى بارى تعالى و درود بر محمّد مصطفى ( ص ) گفت : اى مردمان ، از جهت عذر خواستن از شما بر پاى نخواسته ، روى بدين شهر نياورده و عزيمت اين طرف نكردهام . تا آن وقت كه نامهها به من رسيد مشتمل بر استدعا و استحضار رسولان شما كه جمعى كثير بودند از اعيان و معارف فلان و فلان مصحوب مكتوب اهالى كوفه به نزد من آمدند و گفتند كه ، در آمدن به كوفه تعجيل بايد كه ما را امامى نيست كه در نماز به او اقتدا كنيم و مصالح و مهمّات ما را اصلاح فرمايد . چون تو حاضر آيى ، باشد كه خداى تعالى به واسطهء تو كارهاى پريشان ما منتظم گرداند . اگر شما بر آن عهد و قول ثابتقدميد اينك آمدهام . اگر بر شما اعتماد است ، تا در شهر شما بيايم و اگر از آن قول بگشتهايد و
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 876
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٨٧٦