( 1 ) آمد . فرزدق ( 650 ) شاعر پيش او آمد و بر او سلام كرد و دست امير المؤمنين حسين ( ع ) بگرفت و بوسه داد . امير المؤمنين حسين ( ع ) او را گفت :
از كجا مىآيى ؟
گفت : از كوفه مىرسم .
پرسيد : حال مردم چيست و چگونه ديدى ؟
جواب داد : دلهاى ايشان با تو است و شمشيرهاى ايشان با بنى اميّه . يا حسين قضا از آسمان مىآيد و خداى تعالى آن كند كه خواهد .
حسين بن على ( ع ) فرمود : راست گفتى ؛
إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يَشاءُ
و
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ
.
فرزدق گفت : يا ابن رسول اللّه ، تو چرا به كوفه مىروى و به چه سبب بر ايشان اعتماد مىكنى ؟ اهل كوفه اعتماد را نشايند . نشنيدهاى كه بر چه صفت مسلم پسر عمّ تو را كشتند ؟
امير المؤمنين حسين ( ع ) بگريست و گفت :
رحم اللّه مسلما فلقد صار إلى روحه و ريحانه و جنّته و غفرانه ،
آنچه بر او بود ، به جاى آورد و هيچ تقصير نكرد .
پس ، فرزدق حسين بن على ( ع ) را وداع كرد و برفت .
پس ، آن حضرت از آن منزل برفت به منزل قصر مقاتل فرود آمد . سراپردهاى ديد كه خيمه افراشته و نيزه بر زمين فرو برده و شمشيرى آويخته و اسبى بر آخور بسته .
حسين بن على ( رضى ) پرسيد : اين سراپرده از آن كيست ؟ [ 359 ب ] گفتند : از آن مردى است از اهل كوفه ، او را عبيد اللّه بن الحرّ الجعفىّ گويند .
امير المؤمنين حسين ( ع ) يكى از خدمتكاران خويش ، نام او حجّاج بن مسروق ، نزديك او فرستاده او را بخواند . حجّاج به نزد او آمد و سلام كرد و گفت :
خداى تعالى دولتى را به تو فرستاده و موهبتى هنى و نعمتى سنى روزى كرده است .
عبيد اللّه بن حرّ گفت : آن چه چيز است كه خدا مرا روزى كرده است ؟
حجّاج گفت : امير المؤمنين حسين ( ع ) فرزند رسول خدا اينجا فرود آمده است با اهل بيت و عشاير و شيعهء خويش و تو را مىخواند . اگر او را اجابت كنى و او را يارى دهى ، ثواب عظيم يا بى و اگر كشته شوى ، در زمرهء شهدا محسوب شوى .
عبيد اللّه گفت : من به جهت آن از كوفه بيرون آمدهام كه مبادا در كوفه باشم و حسين بن على ( ع ) آنجا آيد . اگر خواهم او را يارى دهم ، نتوانم ، به حكم آنكه اهل كوفه جمله اعتقاد بدل كردهاند و به سبب دوستى دنيا به عبيد اللّه زياد پيوستهاند . به سعادت بازگرد و سلام من برسان و او را از اين حال خبر ده .