( 1 ) پس از آن گفت هانى را از زندان بيرون آرند و به نزد مسلم فرستند . محمّد بن أشعث گفت :
أصلح اللّه الأمير ، هانى مردى است سخت بزرگ و معروف كه منزلت و مكانت او در بصره تو را معلوم است . اقربا و عشاير بسيار دارد و قوم او مىدانند كه من و اسماى خارجه او را به نزديك تو آوردهايم ، مرا از آن سخت ناگوار است . تو را به خداى تعالى سوگند مىدهم كه او را ببخش و ما را نزد آن قوم شرمسار مگردان .
عبيد اللّه بانگ بر او زد و گفت : خاموش شو ! تا چند از اين حرفها گويى ؟
پس ، بفرمود تا هانى را از زندان بيرون آورده به بازار بردند و در كوى قصّابان كه گوسفند مىفروختند بداشتند .
هانى دانست كه او را بخواهند كشت . فرياد برآورد : وا مذحجا وا عشيرتا . پس ، دست او باز بسته بودند باز كردند ، فرياد برآورد و گفت :
آخر سلاحى به من دهيد تا اين بلايا از خويش دفع كنم .
پس ، او را بگرفتند و ديگر نوبت دستهاى او را بستند و گفتند : گردن برافزا .
گفت : نيكوكارى كه مرا مىفرماييد ! هرگز اين كار نكنم و بر كشتن خويش خود يارى ندهم .
عبيد اللّه زياد غلامى داشت ، نام او رشيد ، شمشيرى بر گردن هانى زد نبريد .
هانى گفت :
إلى اللّه المنقلب و المعاد أللّهمّ رحمتك و رضوانك اجعل هذا اليوم كفّارة لذنوبى .
ديگر نوبت شمشير بزد و او را بكشت .
پس ، از آن ابن زياد فرمان داد كه مسلم و هانى را هر دو نگونسار بر دار كرده و سرهاى ايشان را با نامهاى به نزد يزيد بن معاويه فرستاد . مضمون نامهاى كه عبيد اللّه زياد فرستاد اين بود :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . من عبيد اللّه بن زياد إلى يزيد بن معاويه .
امّا بعد ، حمد و ثناى خداى را كه حقّ امير از خصمان بستد و خدعت دشمنان را كفايت كرد . خبر مىدهم امير را كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده بود و در سراى هانى بن عروه منزل ساخته و خلق را به بيعت حسين بن على ( ع ) مىخواند . جاسوسان برگماشتم و به لطايف الحيل بعد از جنگ و
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 865
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٨٦٥