( 1 ) رسيدى در اين قصر . به حقيقت آن كس كه اين قصر بنا كرده است ملعون بوده است . اگر حال مرا بكشى و بر اين اراده مصمّمى مردى از قريش پيش من فرست تا وصيّتى كه دارم با او بگويم . [ 354 ب ] عبيد اللّه عمر بن سعد بن وقّاص را نزد او فرستاد تا وصيّتى كه دارد با او بگويد .
چون عمر سعد نزد مسلم آمد او را گفت : هر وصيّتى كه دارى ، با من بگوى تا بدان قيام نمايم .
مسلم گفت : تو مىدانى كه ميان من و تو چه خويشاوندى است . امروز مرا با تو حاجتى و وصيّتى است و بر تو واجب است كه سخن مرا گوش دارى و حاجت من روا كنى .
عمر سعد گفت : راست مىگويى بر من واجب است كه به وصيّت تو عمل كنم .
اگر چه بر خويشتن ظلم كردهاى ، امّا پسر عمّ منى . بگوى آنچه فرمايى .
مسلم گفت : در اين شهر هفتصد درم قرض دارم . چون مرا بكشند ، اسب و سلاح من به فروش و آن وام ادا كن . بعد از آن به حسين بن على ( ع ) چيزى بنويسى و او را از حال من خبرى دهى و از زفان من گويى كه زينهار به عراق نيايى تا به تو آن رسد كه به من رسيد .
عمر سعد نزد عبيد اللّه آمد و گفت : مسلم چنان و چنين مىگويد و وصيّت مىكند .
عبيد اللّه گفت : حديث اسب و سلاح و بازدادن وام او ما را كارى نيست و كس مانع آن نيايد . امّا حديث كشتهء او . چون او را بكشيم ، حكم جثّهء او ما را باشد هر چه خواهيم كنيم . ( 645 ) امّا در باب حسين بن على ( ع ) اگر او قصد ما نكند ، ما قصد او نكنيم و اگر ما را رنجى رساند و به طمع خلافت با ما منازعت نمايد ، ما در آن خاموش نباشيم .
پس ، عبيد اللّه روى به جانب مسلم كرد و گفت : و تو اى پسر عقيل ، تقرير كن كه چرا بدين شهر آمدى بعد از آنكه احوال و اعمال اين شهر منتظم بود ، پريشان ساختى ؟
مسلم گفت : نه من به جهت متفرّق گردانيدن مردمان اين شهر اينجا آمدهام و لكن چون شما قوانين بد نهاديد و رسم فراعنهء مصر و روم و ايران پيش گرفته با مردمان زندگانى خلاف سنّت مىكرديد و امر معروف به كلى منسوخ شده بود و كسى از منكر نهى نمىكرد ، امير المؤمنين حسين ( ع ) مرا بدينجا فرستاد تا مراسم امر معروف و نهى منكر را احيا كنم و هم مردمان را به حكم خداى تعالى و سنّت محمّد مصطفى ( ص ) خوانم . به حكم آنكه بعد از واقعهء امير المؤمنين على ( ع ) خلافت حقّ ماست و شما را اين حال معلوم است ، خواهيد راضى باشيد بر اين سخن خواهيد نباشيد . اوّل كس كه بر امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب ( ع ) كه امام بر حقّ و خليفهء مطلق بود ، بيرون آمد ، شما بوديد . مثل ما و
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 863
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٨٦٣