( 1 ) عبد اللّه عبّاس گفت : تو اهل عراق را مىدانى و هم ديدهاى و مىشناسى كه با كس وفا نكردهاند و نخواهند كرد . ديروز پدر و برادر عزيز تو را در عراق كشتند و امروز عبيد اللّه زياد آن سر دفتر شرّ و فساد با لشكر زياد از طرف يزيد ملعون آنجاست . چنانچه پسر عمّ تو را گرفته و بكشت و مردمان را به بخشش درم و دينار با خود يار كرده و همهء عالم بندهء درم و دينارند ، از آن مىترسم كه قصد هلاك تو كنند . بر خويش بترس و بدان جانب مرو و هم در اين حرم ساكن باش .
امير المؤمنين فرمود : مرا بكشند در عراق دوستتر دارم از آن كه در مكّه بكشند .
هر چه در أزل رفته است هر آينه بر اختلاف ايّام ديدنيست مع ذلك در اين مىانديشم و استخاره مىكنم و بر آن جمله كه رأيم بر آن قرار گيرد به امضا رسانم . [ 357 الف ] بعد از آن عبد اللّه بن زبير نزد امير المؤمنين آمد و سلام كرده بنشست پس از ساعتى گفت :
و اللّه كه اگر مرا در عراق ده يك آن دوستدار و هوادار بودى كه امروز تو راست من يك روز در مكّه مقام نكردمى ، اگر تو به عراق روى ، چنان دانم كه كار تو بالا گيرد و مقاصد تو به حصول موصول شود . چرا تن به خوارى در بايد داد و بنى اميّه را تواضع نمود ؟
آخر نه ما فرزندان مهاجرانيم و ايشان فرزندان فاسقانند ؟
و اين سخن نه از اخلاص و شفقت مىگفت بلكه مىخواست كه حسين بن على ( ع ) در مكّه نباشد تا اهل مكّه با او بيعت كنند و امير المؤمنين حسين ( ع ) مطلب او دريافته و غرض سخن او دريافته [ بود ] لهذا هيچ جوابى نگفت و خاموش ماند .
ديگر روز عبد اللّه عبّاس به نزد حسين بن على ( ع ) آمد و گفت : مرا رأيى در كار تو فرا خاطر آمد اگر قبولى خواهى كرد ، بگويم .
امير المؤمنين فرمود : تقرير كن كه هر چه گويى محض شفقت باشد .
عبد اللّه گفت : مصلحت آن است كه به جانب يمن روى كه در آن ولايت دوستدار و هوادار تو بسيار است و آن ولايت عرضه دارد . چون مقيم شوى ، به اطراف نامهها نويس و مردمان را به اطاعت خويش دعوت كن .
امير المؤمنين فرمود : اى پسر عمّ محبّت تو نسبت به من مرا معلوم است و اعتقاد تو در حقّ خويش دانستهام و ضمير تو شناخته دارم امّا عزيمت كردهام و با دل خويش مقرّر گردانيدهام كه به عراق روم لهذا به هيچ نوع آن عزم را فسخ نتوانم كرد .
عبد اللّه عبّاس ساعتى سر در پيش افگند ، پس گفت : اگر عزيمت به امضا
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 868
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٨٦٨