( 1 ) شما همچنان است كه خداى تعالى در قرآن مجيد مىفرمايد :
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ
. [ 355 الف ] عبيد اللّه بن زياد چون اين كلمات بشنيد ، زفان وقاحت دراز كرد و از خدا و رسول نينديشيده بر امير المؤمنين على ( ع ) و حسين ( ع ) و مسلم دشنامها داد و سخنان ناسزا گفت . پس ، مسلم گفت :
خاكت بر دهان باد ، تو و پدر تو و آن كس كه تو را امارت داد ، بدين سخنان سزاواريد .
اى دشمن خداى ، پدر تو را از ياد پدرى نبود تا آنكه معاويه پا از دايرهء مسلمانى بيرون نهاده زياد ولد الزنا را به خود ملحق ساخت و معنى
الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ
به ظهور آورد . آنچه خواهى بكن و بگوى . ما از اهل بيت نبوتيم و بلايا هميشه بر سر ما موكّل است و بدان راضى باشيم .
عبيد اللّه خشمناك گفت : [ 57 ] او را بر بام كوشك بريد و گردن بزنيد .
مسلم گفت : اگر تو از قريش بودى و ميان من و تو قرابتى صورت بستى ، مرا چنين نكشتى و اگر تو پسر [ پدر ] خود بودى ، چنين عداوت با خاندان نبوّت روا نداشتى .
از اين سخنان خشم عبيد اللّه زيادت شده ، مردى را از اهل شام كه مسلم در اثناى محاربه او را زخمى بر سر زده بود ، بخواند و او را گفت : مسلم را بگير و بر بام كوشك بر و به دست خويشتن گردن او بزن و كينهء خويش از او باز خواه .
آن مرد مسلم را دست بگرفت و بر بام كوشك برد . مسلم در راه تسبيح مىگفت و كلمهء استغفار بر زفان مىراند و مىگفت : أللّهمّ احكم بيننا و بين قوم خذلونا . پس ، شامى او را بنشاند و سر مباركش از تن جدا كرد - رحمة اللّه عليه . آنگاه مدهوشوار از بام فرود آمد و نزد پسر زياد شد . عبيد اللّه چون او را بدان حال بديد ، گفت : تو را چه مىشود ؟
مسلم را كشتى ؟
گفت : بلى كشتم . امّا ، مرا عجب عارضهاى پيش آمد . چون او را گردن زدم ، مردى سياه فام كريه منظر را ديدم كه لب خويش به دندان گرفته و به خشم در من مىنگريست و به انگشت به من اشاره مىكرد ، چنان از او بترسيدم كه از هيچ چيز در عمر خويش چنان نترسيده بودم .
عبيد اللّه بخنديد و گفت : اين كارى بود كه هرگز نكرده بودى از آن سبب پريشان خاطر شدى . سهل باشد ، دل به خويش آر و مترس . [ 355 ب ]
هامش
[ ( 57 ) ] چ : عبيد اللّه گفت .