( 1 ) اين عارى عظيم است كه ما با اين همه جمعيّت با يك كس برنياييم و او را نتوانيم گرفت . اى اهل كوفه ، همگان به يك جمله بر او حمله كنيد و او را بگيريد .
پس ، به اتّفاق بر او حمله كردند و او ايشان را با نيزه دفع مىداد تا مردى از اهل كوفه كه او را بكير بن الحمران [ 56 ] مىگفتند درآمد و شمشيرى بر لب زيرين او زد و مسلم هم در آن گرمى شمشيرى بر شكم او زد كه از پشتش بيرون آمد بكير بيفتاد و جان به مالك دوزخ سپرد . پس ، ديگرى از پس پشت مسلم درآمده او را نيزهاى بزد كه مسلم به روى درافتاد . او را بگرفتند و اسب و سلاح او را به غارت بردند . شخصى از بنى سليم نام او عبد اللّه العبّاس عمامهء او را برگرفت . مسلم مىگفت :
مرا شربتى آب دهيد .
مسلم بن عمرو الباهلىّ گفت : تو طعم آب نچشى مگر آنكه طعم مرگ بچشى .
مسلم گفت : واى بر تو ، اين است ناخوش سخن و سخت دل مردى كه تويى .
گواهى مىدهم كه اگر تو را به قريش باز خوانند ، به غلط باز خوانند و هرگز از قريش تو را پدر ندانند .
مسلم بن عمرو گفت : مرا بگوى كه تو كيستى ؟
مسلم بن عقيل گفت : منم آن كس كه وقتى حقّ بشناختم كه تو انكار داشتى ، و وقتى امام وقت را اطاعت داشتم كه تو عاصى بودى . منم مسلم بن عقيل بن ابى طالب .
حال برگو كه تو كيستى و چه نام تو راست ؟
گفت : مرا مسلم بن عمرو الباهلىّ گويند .
مسلم بن عقيل گفت : يا ابن الباهلة تو به جهنم و آتش حميم أولىترى . پس گفت :
اى اهل كوفه ، مرا آبى دهيد .
غلامى از آن عمرو بن حارث المخزومىّ بيامد و سبويى آب بياورده ، قدحى از آن به مسلم داد . مسلم آب به دهان نزديك برد قدح پر خون شد و دو دندان پيش او در قدح افتاد و نتوانست آب خورد ، پس ترك آن گفت .
چون مسلم بن عقيل را پيش عبيد اللّه بن زياد آوردند ، يكى او را گفت : بر امير سلام كن .
مسلم گفت : أعوذ باللّه ! او امير نيست كه من بر او سلام كنم و ديگر آنكه در اين
هامش
[ ( 56 ) ] خ . ب . ل . چ : بكر بن حميران .