تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 860

مساهمون:

ص٨٦٠
( 1 ) فرستادم كه يك مرد را بگيرى و پيش من آرى چرا گذاشتى تا او به جنگ برخاست و چند كس را بكشت ؟ اين چه عجز و ضعف است ؟ مسلم اگر چه مردى است دلير ، آخر يك مرد بيش نيست . محمّد جواب داد : تو را صورت مىشود كه مرا به جنگ بقالى فرستاده‌اى ؟ و اللّه كه با هزار مرد مردانه برابر است و اگر چنين كس را يارى و مدد كارى مىبود روز بر ما تيره مىساخت . مسلم را به اين آسانى نتوان به دست آورد ؛ تدبيرى بايد كرد . عبيد اللّه كس فرستاده پيغام داد و گفت : او را امان ده تا آسان بتوان گرفت كه جز به امان او را نتوان گرفت . پس ، آواز داد و گفت : خود را در ورطهء هلاك مينداز تو را امان است . شمشير بينداز و نزديك من آى . مسلم گفت : لعنت بر تو و امان تو باد اى گروه فسقهء فجره . محمّد گفت : چنين مگوى و بر جان خويش ستم مكن . بر قول من اعتماد نماى و به امان من نزد من آى . مسلم گفت : لا و اللّه ، شما را نه عهدى است ، نه وفايى ، نه دينى ، و نه آيينى . آخر چرا در روى من سنگ اندازيد چنان كه در روى كافران اندازند ؟ شما نمىدانيد كه من از اهل بيت رسالتم و از خاندان محمّد مصطفى ( ص ) ؟ اگر شما را از مسلمانى بهره بودى ، با من چنين معامله نكردى . پس مسلم از بسيارى زخم كه بر بدن مباركش رسيده بود ضعيف شده بر ايشان حمله كرد و ايشان را بازشكست و بازگشت و پشت بر در سراى نهاد . محمّد گفت : ساعتى جنگ موقوف داريد تا با او سخنى گويم . پس ، به نزد مسلم آمد و بايستاد و گفت : ويحك اى مسلم ، خويش را مكش ، تو ايمنى ، قبول كردم و پذيرفتم كه تو را نگاه دارم و تو را در امان خويش آورم . مسلم گفت : اى پسر أشعث ، تو را خيال مىآيد كه تا نفسى بر مىتوانم زد ، دست به شما دهم ؟ و اللّه اين هرگز نتواند بود ؛
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
پس ، بر او حمله كرد و محمّد بازپس شد . مسلم بازگشت و به موقف خويش آمد و گفت : اى اهل كوفه ، از تشنگى هلاك شدم آخر شربتى آب مرا دهيد . [ 353 ب ] هيچ كس را دل بر مسلم رحم نيامد كه شربتى آب به دو دهد . محمّد روى بدان قوم آورد و گفت :