( 1 ) محمّد بن أشعث گفت : أيّها الأمير ، بفرما آنچه مرا در نظر آيد بگويم .
عبيد اللّه گفت : مسلم در اين شهر است و يقين دارم كه از شهر بيرون نرفته به چه تدبير او را به دست آرم ؟
محمّد بن أشعث در خدمت عبيد اللّه نشسته و در آن معنى با يك ديگر سخن مىگفتند كه پسر طوعه ، عبد الرّحمان بن محمّد بن أشعث ( 644 ) را از حال مسلم خبر داد .
عبد الرّحمان بيامد و آن سخن به گوش پدر خويش محمّد فرو گفت ، عبيد اللّه گفت : اين چه سخن بود كه پسر تو در گوش تو گفت ؟
محمّد گفت : أصلح اللّه الأمير ، البشارة العظمى .
عبيد اللّه پرسيد : چه بشارت است ؟ كه همه وقت از تو لفظ بشارت شنودهام .
گفت : پسر من مىگويد كه مسلم بن عقيل در خانهء زنى است از موالى كه او را طوعه گويند .
عبيد اللّه عظيم خوشدل شد و گفت : جايزهء بزرگ و حظّ وافر از عطا تو راست . برو و او را پيش من آر .
پس ، عمرو بن حارث المخزومىّ [ 55 ] را كه نايب خويش بود فرمود : سيصد مرد از معارف سپاه با محمّد بن أشعث بفرست تا بروند و مسلم را بياورند .
پس ، محمّد با سيصد مرد روان شد . چون به نزديك آن سراى رسيدند كه مسلم در آنجا بود ، مسلم را آواز دادند . چون مسلم آواز همهمه و صداى سم ستوران شنيد ، دانست كه به طلب او آمدهاند . برخاست و زره پوشيد و خود را آمادهء مرگ ساخت . آن قوم به در سراى رسيدند ، آتش بر در سراى زدند تا درون آيند . مسلم چون چنان ديد ، تبسّم كرد و با خويش گفت : اى نفس ، مرگ را آماده باش كه سرانجام و عاقبت فرزند آدم آن است . پس ، آن زن را گفت :
خداى تعالى ، تو را بيامرزاد و جزاى تو خير كناد . پسر تو اين قوم ظالم از خدا بىخبر را به سر من آورد ، برخيز و در سراى باز كن . [ 353 الف ] آن زن در بگشاد و مسلم چون شير خشمناك خود را از آن سراى بيرون انداخت و بر آن قوم حمله كرد . در آن حمله چند مرد را به ضرب شمشير به خاك مذلّت انداخت .
پس از اين ، اين خبر به عبيد اللّه زياد بردند كه مسلم به جنگ پيش آمده چنانچه چند نفر را بكشت . عبيد اللّه كس نزد محمّد بن أشعث فرستاده پيغام داد كه : تو را با سيصد كس
هامش
[ ( 55 ) ] چ : عمرو بن حريص المخزومى .