تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 858

مساهمون:

ص٨٥٨
( 1 ) مسلم گفت : اى زن ، اگر مرا بشناسى ، يقين دارم كه مرا مراعات كنى و مرا در سراى برى و لطفها فرمايى . منم مسلم بن عقيل بن ابى طالب ، ياران من مرا امروز فرو گذاشته بگريختند و چون تنها ماندم ، اينجا افتادم . آن زن گفت : مرحبا و أهلا ، برخيز و در سراى آى . مسلم در سراى طوعه شد ، طوعه چراغ پيش او نهاد و طعام آورد . مسلم هيچ چيز نخورد . هم در آن ساعت پسر آن زن آمد و مادر را ديد كه در خانه مىرفت و بيرون مىآمد و مىگريست . پرسيد : اين حالت چيست ؟ زن گفت : اى پسر ، مسلم بن عقيل نزديك ما آمده و پناه به ما آورده و اينك در خانه است . من او را خدمت مىكنم و از خداى تعالى طمع ثواب مىدارم . پسر خاموش بايستاد . پس از لحظه‌اى سر برآورد و گفت : ديروز عبيد اللّه منادى كرد و مردمان را به مسجد جامع خواند و خود به مسجد آمد و بر منبر رفت . پس گفت : اى مردمان ، مسلم بدين شهر آمد و فتنه برانگيخت و چون كارى از پيش نرفت ، بگريخت چنانچه همهء شماها مىدانيد . من يقين دارم كه از اين شهر بيرون نشده است و در سرايى خزيده باشد . يقين بدانيد كه در هر سراى او را بازيابم ، فرمان مىدهم كه صاحب بيت را خون بريزند و مالش را غارت كنند . بدانيد هر كس كه او را نزد من آورد و يا خبر او به من رساند ، او را انعام و احسان فراوان كنم . اى اهل كوفه ، از خداى بترسيد و گرد مخالفت مگرديد . پس ، ديگر نوبت گفت هر كس مسلم [ 352 ب ] را نزد من آورد ، ده هزار درم به دو دهم و او را به نزد يزيد حرمتى و جاهى عظيم باشد و هر حاجتى كه داشته باشد ، روا كنم . پس ، از منبر فرود آمد . ما در آنچه واقع بود ، عرضه داشتيم خدا داند كه عاقبت اين كار به كجا رسد . مگر مىشود فرمان عبيد اللّه را نشنيد ؟ [ 54 ] ديگر روز عبيد اللّه حصين بن نمير را بخواند و او را گفت : برو و جمله سراهاى كوفه را ببين تا مسلم را به دست آرى . حصين گفت : فرمانبردارم . هم در اين وقت محمّد بن أشعث نزد عبيد اللّه آمد . عبيد اللّه گفت : مرحبا به وقت آمدى تا با تو مشورتى كنم .
هامش
[ ( 54 ) ] چ : « مادر آنچه . . . نشنيد » حذف شده است .