تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 857

مساهمون:

ص٨٥٧
( 1 ) و بر زن و فرزند خويش رحمت كنيد كه لشكرهاى شام مىرسند . امير عبيد اللّه با خداى تعالى عهد كرده است كه اگر شما امروز تا شب چنين جنگ كنيد و باز نگرديد ، عطاياى شما باز گيرد . مردان شما را كه سپاهيند ، از شهر بيرون كند و به شام فرستد . بىگناه را به جرم گناهكار بگيرد و حاضر را به بدل غايب عقوبت كند . ( 643 ) چون آن جماعت كه با مسلم بيعت كرده بودند ، اين كلمات بشنيدند ، عظيم بترسيدند . آهسته آهسته ده نفر بيست نفر باز پس مىگريختند و با يك ديگر مىگفتند : ما را چه افتاده است كه با فتنه يار مىبايد شد ؟ برويم و در خانه‌هاى خود بنشينيم و نظاره كنيم كه اين كار خود به كجا رسد . القصّه هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه آن هجده هزار مرد مسلّح كه در ركاب مسلم بن عقيل آمده بودند جمله بگريختند كه أحدى از آن جماعت بر جاى نماند . چون مسلم بن عقيل خود را تنها و بىيار و ياور ديد ، گفت : لا حول و لا قوّة إلّا باللّه ، چه شدند و به كجا رفتند اين همه مردم ؟ آنگاه بر اسب برنشست و به كوچه‌هاى كوفه فرو شد . محلّه به محلّه همى گشت تا به در سراى پيرزنى رسيد كه او را طوعه گفتندى . مادر فرزندان أشعث بن قيس كندىّ بود كه بعد از آن مردى از حضرموت او را در حبالهء نكاح خود درآورده [ بود ] . طوعه پسرى داشت نام او اسد . آن زن بر در سراى ايستاده بود ، مسلم بر او سلام كرد ، آن زن جواب داد و گفت : چه كاره‌اى ؟ مسلم گفت : مرا شربتى آب ده كه به غايت تشنه‌ام . آن زن برفت و او را كوزهء آب آورد . مسلم از اسب فرود آمد و بر در سراى او بنشست و آن آب بخورد . آن زن گفت : اكنون كجا خواهى شد و حال تو چيست ؟ مسلم گفت : در شهر خانه ندارم كه پناه ببرم ، اينجا غريبم ، ياران و دوستانى كه داشتم ، ترك من بگفتند و جانب من فرو گذاشتند . من مردىام از خاندان شرف و بزرگوارى . اگر در حقّ من احسان كنى و مرا در سراى خويش جاى دهى ، در دو جهان نزد خدا و رسول ضايع نشود . آن زن گفت : مرا بگوى كه كيستى ؟ [ 352 الف ] مسلم گفت : اى زن ترك تفحّص كن و كار به حال خود گذار . زن گفت : حال خود از من پوشيده مدار كه تا مرا معلوم نشود كه تو كيستى تو را در سراى راه ندهم . در اين شهر فتنه‌اى عظيم پديد آمده و عبيد اللّه زياد به كوفه آمده است .