( 1 ) يار و معين و دوست و مددكار نداشته باشم ، هرگز بدين عيب و نقص راضى نشوم .
مسلم بن عمرو او را به نزد عبيد اللّه آورد و گفت : هيچ گونه نصايح با او در نخواهد گرفت و مسلم بن عقيل را به دست ما باز نخواهد داد .
خشم عبيد اللّه زيادت گشت و گفت : و اللّه كه اگر او را پيش من نيارى ، گردنت بزنم .
هانى گفت : چه كس را زهرهء آن باشد كه با من اين معامله تواند كرد . اگر اين انديشه كنى ، بسا كسان كه از جهت خون من برخيزند و گرد سراى تو فرو گيرند .
عبيد اللّه گفت : تو مرا از خصمان و خويشان خويش مىترسانى ؟ تازيانهء آهنين پيش او نهاده بود برگرفت و بر روى هانى زد ، يك ابرو و بينى او بشكست . سرهنگى [ 52 ] از آن عبيد اللّه شمشيرى در دست در حضور عبيد اللّه ايستاده بود . هانى دست بزد و قبضهء شمشير او را بگرفت و خواست تا عبيد اللّه را بكشد ، سرهنگ ديگر دست او را بگرفت ، عبيد اللّه به آواز بلند گفت :
بگيريد او را و در خانهاى از خانههاى اين كوشك اندازيد و در ببنديد . [ 351 الف ] أسماء بن خارجه بر پاى خاست و گفت : اى امير ، ما را فرمودى تا اين مرد را به نزديك تو آوريم . پيش از آنكه ما او را بياوريم در حقّ او مواعيد خوب مىفرمودى . چون پيش تو آمد ، با او از در قهر و غضب رفتى و بينى او بشكستى و روى و موى او را به خون آغشته كردى و او را به حبس فرستادى . از كمال كرم تو اين معنى سخت بعيد است مع ذلك مىفرمايى كه او را بخواهم كشت . اين كار بهتر از اين مىبايد .
عبيد اللّه در خشم شد و فرمود كه او را چندان بزدند كه در او امّيد حيات نماند ، پس أسماء گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ،
يا هانى خبر مرگ به تو مىرسانم . اين كار از دست درخواهد گذشت .
بنى مذحج كه أقرباى هانى بودند جمله برنشستند و به در قصر امارت آمدند ، غلبه مىكردند و به آواز بلند با يك ديگر سخن مىگفتند . عبيد اللّه پرسيد : اين چه شور و غوغاست .
گفتند : خويشان و اقرباى هانى را مگر صورت شده است كه امير هانى را كشته است جمع شده و به در قصر آمدهاند .
عبيد اللّه ، شريح قاضى را گفت : برخيز و در آن خانه شو و هانى را ببين پس از آن از كوشك بيرون شو و اقرباى او را بگوى هانى سلامت است شما را چه افتاده كه
هامش
[ ( 52 ) ] ل : اميرى .