( 1 ) حاضر آمد ، هانى او را بديد دانست كه حال چيست . عبيد اللّه گفت : اين مرد را مىشناسى ؟
هانى يقين دانست كه او جاسوس عبيد اللّه بوده نه دوستدار فرزند رسول اللّه كه جمله احوالات معلوم كرده و امير را تقرير نموده . پس ، قبول كرد و گفت :
أصلح اللّه الامير ، به خداى كه من هيچ كس به طلب مسلم نفرستادم و او را نخواندم لكن مردى را ديدم كه نيمه شب به سراى من آمد و از من زينهار خواست ، شرم مىداشتم كه او را رها كنم و جانب او فرو گذارم لهذا زينهارش دادم . اكنون چون تو را حال او معلوم شد ، به اجازت تو بازگردم و او را عذر بگويم تا هر كجا خواهد رود و عهد كنم با تو كه چون او را از سراى خويش بيرون فرستم باز گردم و به خدمت تو آيم و تا هر چه فرمايى ، آن كنم .
عبيد اللّه گفت : تو از نزد من بيرون نشوى تا مسلم را اينجا حاضر نكنى .
هانى گفت : هرگز اين كار نكنم كه در شرع و مروّت چگونه روا باشد كه زينهارى ميهمان [ 350 ب ] را به دست خصم باز دهند . اين شيوه سيرت و عادت عرب نيست . مرا تكليف مكن كه من هرگز او را به خويشتن پيش تو نيارم و اين عيب و عار را به خود راه ندهم .
پس ، مسلم بن عمرو الباهلىّ گفت : امير لحظهاى بگذار تا من با هانى كلمهاى باز گويم .
عبيد اللّه گفت : هم در اين كوشك سخنى كه خواهى گفت بگوى .
مسلم بن عمرو دست هانى را بگرفت و او را به گوشهاى برد و گفت :
اى برادر ، تو از جان خويش سير آمدهاى و بر فرزندان و خويشان و اهل و عشيرت رحمت و شفقت ندارى و به سبب مسلم بن عقيل خويش را در معرض هلاك مىاندازى و مشت بر درفش مىزنى . اگر كسى هم از اقران ما مسلم را از تو بخواهد ، عيب باشد كه به دو ندهى چون زبردستى مستولى كه تو در دست او گرفتارى از تو مىخواهد اگر تو او را حاضر كنى ، هيچ عيب و منقصت نباشد .
هانى گفت : و اللّه كه هزار عيب و عار باشد . من هرگز بدين رسوايى تن در ندهم و مهمان و زينهارى و رسول پسر رسول خدا ( ص ) را پيش خصم نيارم ، تا زنده باشم و دست بتوان جنبانيد و ياران و اخوان داشته باشم . به خدا كه اگر حتّى تنها باشم و هيچ
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 854
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٨٥٤