تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 853

مساهمون:

ص٨٥٣
( 1 ) چرا به خدمت امير نمىآيى ؟ چند نوبت ذكر تو فرمود و از آن مىرنجد و تو به خدمت نمىآيى . هانى گفت : به موجب آن علّت كه مرا افتاده است قدرت آن ندارم كه حركت كنم . گفتند : از جهت تو همين عذر خواسته‌ايم ، قبول نكرد و گفت مىشنوم كه صحّت يافته است و بيرون مىآيد و بر در سراى مىنشيند و مردم به نزديك او آمد و شد مىدارند . در جمله مصلحت آن است به خدمت او آمدن كه امروز قوى است و با چنين كس مدارا كردن بهتر است كه از ايشان جفا و درشتى احتمال نكند خاصّه از معروفان . تو امروز مهتر قبيلهء خويشى . سوگند بر تو مىدهم كه بر خويشتن ببخشايى و با ما نزديك امير آيى . [ 350 الف ] هانى گفت : چنين كنم . پس ، جامه پوشيد و بر اسب برنشست و به اتّفاق آن قوم روان شد . چون به در قصر امارت رسيد ، خاطر مشوّش گشت و دل او بر شرّ و بدى گواهى داد ، پس روى به أسماء بن خارجه كرد و گفت : اى برادر ، دل من بر مكروهى كه به من خواهد رسيد ، گواهى مىدهد . أسماء گفت : سبحان اللّه ! اين چه سخن است اى عمّ كه مىگويى ؟ خيالات فاسد از خاطر دور كن و ساكن و فارغ باش كه جز خير نباشد . پس ، پيش عبيد اللّه آمدند . آن ساعت شريح قاضى ( 641 ) نزد عبيد اللّه نشسته بود چون چشم امير از دور به هانى افتاد ، روى به شريح آورده گفت :
اريد حياته و يريد قتلى * عذيرك [ 51 ] من خليلك من مراد ( 642 )
هانى چون اين بيت بشنيد متردّد شد و گفت : اى امير ، اين چه مثل است كه مىزنى ؟ گفت : و اللّه يا هانى كه مسلم بن عقيل را در سراى خويش آورده‌اى و او را مأوا داده خلقى انبوه را با سلاح بسيار در اطراف سراى خود آماده كرده‌اى . تو را صورت چنين است كه من از اين امور بىخبرم . يقين بدان كه هر چه كرده‌اى ، معلوم شده است . هانى گفت : من از اين وقايع خبر ندارم . عبيد اللّه گفت : چنين است كه من مىگويم . پس ، عبيد اللّه معقل را بخواند . چون
هامش
[ ( 51 ) ] چ : غديترك .