( 1 ) نمىآمد ، جامههاى او را باز جستم ، نامهاى يافتم سر به مهر . اينك با من است و آن مرد را به در سراى امير آوردهام . [ 349 ب ] عبيد اللّه نامه بستد و مهر برگرفت نوشته بود برين جمله :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . للحسين بن علىّ بن أبيطالب من مسلم بن عقيل امّا بعد ، بدان كه به كوفه آمدم و جمله شيعه را ديدم و از جهت تو از ايشان بيعت گرفتم ، بيست هزار مرد از سر طوع و رغبت با تو بيعت كردند . چون بر مضمون نامه واقف شوى ، مىبايد كه در آمدن به كوفه تعجيل كنى و به هيچ عذر باز نمانى كه اهل كوفه جمله دوستداران و هواخواهان تويند و از يزيد نفرتى دارند و بيزارند . و السّلام .
عبيد اللّه گفت : آن مرد را گرفته پيش من آر .
مالك بيرون آمد و آن مرد را پيش عبيد اللّه آورد ، عبيد اللّه پرسيد : تو كيستى ؟
گفت : من يكى از موالى بنى هاشم هستم .
پرسيد : نام تو چيست ؟
گفت : عبد اللّه يقطر .
گفت : اين نامه كدام كس به تو داده كه نزد حسين بن على ( ع ) برى ؟
گفت : پيرزنى اين نامه بياورد و به من داد .
پرسيد : آن پيرزن چه نام دارد ؟
گفت : نمىدانم ، و اگر مىدانستمى ، با تو نگفتمى .
عبيد اللّه گفت : يكى از دو كار اختيار كن ؛ يا مرا بگوى كه كدام كس اين نامه به تو داده تا از دست من نجات يا بى و الّا فرمايم تو را بكشند .
گفت : هرگز نگويم كه كدام كس اين نامه به من داده . اگر جان من در اين كار شود ، سهل باشد .
عبيد اللّه فرمود تا گردن او بزنند - رحمة اللّه عليه . پس ، روى به محمّد أشعث و عمرو بن الحجّاج و أسماء بن خارجه كرد و گفت :
برخيزيد و به نزديك هانى شويد و او را بخوانيد و بگوييد كه نزديك ما آمد و شد نمايد .
آن سه برخاستند و به سوى سراى هانى بن عروه روان شدند . هانى را ديدند در خانهء خود نشسته است . بر او سلام كردند و او را پرسيده ، بازخواست كردند و گفتند :
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 852
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٨٥٢