تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 852

مساهمون:

ص٨٥٢
( 1 ) نمىآمد ، جامه‌هاى او را باز جستم ، نامه‌اى يافتم سر به مهر . اينك با من است و آن مرد را به در سراى امير آورده‌ام . [ 349 ب ] عبيد اللّه نامه بستد و مهر برگرفت نوشته بود برين جمله : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . للحسين بن علىّ بن أبيطالب من مسلم بن عقيل امّا بعد ، بدان كه به كوفه آمدم و جمله شيعه را ديدم و از جهت تو از ايشان بيعت گرفتم ، بيست هزار مرد از سر طوع و رغبت با تو بيعت كردند . چون بر مضمون نامه واقف شوى ، مىبايد كه در آمدن به كوفه تعجيل كنى و به هيچ عذر باز نمانى كه اهل كوفه جمله دوستداران و هواخواهان تويند و از يزيد نفرتى دارند و بيزارند . و السّلام . عبيد اللّه گفت : آن مرد را گرفته پيش من آر . مالك بيرون آمد و آن مرد را پيش عبيد اللّه آورد ، عبيد اللّه پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : من يكى از موالى بنى هاشم هستم . پرسيد : نام تو چيست ؟ گفت : عبد اللّه يقطر . گفت : اين نامه كدام كس به تو داده كه نزد حسين بن على ( ع ) برى ؟ گفت : پيرزنى اين نامه بياورد و به من داد . پرسيد : آن پيرزن چه نام دارد ؟ گفت : نمىدانم ، و اگر مىدانستمى ، با تو نگفتمى . عبيد اللّه گفت : يكى از دو كار اختيار كن ؛ يا مرا بگوى كه كدام كس اين نامه به تو داده تا از دست من نجات يا بى و الّا فرمايم تو را بكشند . گفت : هرگز نگويم كه كدام كس اين نامه به من داده . اگر جان من در اين كار شود ، سهل باشد . عبيد اللّه فرمود تا گردن او بزنند - رحمة اللّه عليه . پس ، روى به محمّد أشعث و عمرو بن الحجّاج و أسماء بن خارجه كرد و گفت : برخيزيد و به نزديك هانى شويد و او را بخوانيد و بگوييد كه نزديك ما آمد و شد نمايد . آن سه برخاستند و به سوى سراى هانى بن عروه روان شدند . هانى را ديدند در خانهء خود نشسته است . بر او سلام كردند و او را پرسيده ، بازخواست كردند و گفتند :
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 852 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى