( 1 ) مسلم گفت : آرى . [ 349 الف ] پس ، او را برداشته به خدمت مسلم آورد . مسلم چون او را ديد ، مرحبا گفت و او را نزديك خويشتن بنشاند و از او بيعت بستد . معقل آن مال پيش او بنهاد ، مسلم قبول كرد . معقل آن روز تا شب نزد مسلم بايستاد و هر نوع كلمات مىگفت و در دوستى مبالغه مىنمود . چون شب درآمد ، به نزد عبيد اللّه آمد و او را از حال مسلم خبر داد ، عبيد اللّه گفت :
مىروى و در خدمت او مىافزايى ؛ چه اگر پاى بازكشى و ديگر نزديك او نروى شكّى در دل او افتد و از سراى هانى به جاى ديگر شود .
پس ، عبيد اللّه كس فرستاد محمّد بن أشعث ، أسماء بن خارجة الفزارىّ ، و عمرو بن الحجّاج الزبيدى [ 49 ] را بخواند چون حاضر آمدند ، ايشان را گفت : هانى ما را هيچ نمىپرسد و به نزد ما نمىآيد . آيا شما را در اين باب چيزى معلوم شده كه موجب آن چيست ؟
گفتند : ضعفى دارد و ناتوان است ، بدين سبب نمىتواند كه به خدمت امير آيد .
عبيد اللّه گفت : پيش از اين تكسّرى داشته است ، صحّت يافته و اكنون هيچ رنج ندارد . چرا در خانه نشسته است و به نزديك ما نمىآيد ؟ فردا به نزديك او رويد و او را از اين انزوا و تقاعد ملامت كنيد و بگوييد تا به ملاقات آيد و آنچه بر او واجب است در خدمت و طاعت به تقديم مىرساند . من پيوسته در حقّ او شفقتها كردهام و اكنون زيادت خواهم كرد .
گفتند : چنين كنيم .
عبيد اللّه و آن قوم در محاوره بودند كه يكى از خدمتكاران عبيد اللّه نام او مالك بن يربوع التميمىّ درآمد و گفت : أصلح اللّه الأمير حادثهاى است و خبرى شگفت دارم .
عبيد اللّه گفت : ببايد گفت ، چه خبر دارى ؟
مالك گفت : بر حسب سياحت [ 50 ] به دروازههاى شهر بيرون شده بودم و طوف مىكردم مردى را ديدم كه از كوفه بيرون آمد و به شتاب به جانب مدينه مىرفت ، اسب برانگيختم و بر عقب او بتاختم تا او را دريافتم ، از او پرسيدم : كيستى و به كجا مىروى ؟ گفت : از مدينهام . از اسب فرود آمدم و او را گفتم : هيچ نوشته دارى ؟ مقر
هامش
[ ( 49 ) ] خ . ب . م . ت . چ : عمرو بن الزيدى .
[ ( 50 ) ] چ : منسيره .