( 1 ) ديگر روز عبيد اللّه برنشست و به سراى هانى آمد تا شريك را پرسشى كند .
در رفت و بنشست . شريك با او سخن آغاز كرد و در آن مىكوشيد تا مگر مسلم از خانه بيرون آيد و او را بكشد . مسلم تيغ بركشيد و ساختهء آن شد كه بيرون آيد و او را بكشد كه هانى گفت :
از بهر خداى اين كار نكنى ؛ چه مرا در سراى اطفال و عورات بسيار است ، از كشتن او بترسند .
مسلم در خشم شد و شمشير از دست بينداخت . شريك عبيد اللّه را نگاه مىداشت و از او هر چيزى مىپرسيد بر آن امّيد كه مسلم بيرون آيد و كارى بكند تا شكّى در دل عبيد اللّه افتاد بترسيد ، در حال برخاست و برنشست و بازگشت .
چون عبيد اللّه برفت ، مسلم بن عقيل [ 48 ] از خانه بيرون آمد . شريك او را گفت :
فرصتى نيكو فوت كردى چرا بيرون نيامدى ؟
مسلم گفت : هانى مرا نگذاشت و مانع كار آمد و گفت زنان و فرزندان من از كشتن او بترسند . ( 640 )
شريك او را و هانى را ملامتها كرد و گفت : فاسق بد اعتقادى را سهل و آسان از ميان مىتوانستى گرفت ، تقصير كردى و اين چنين فرصتى را از دست بدادى . هرگز مثل اين فرصت ديگر به دست نيايد .
شريك بعد از آن سه روز بيش عمر نيافت و به رحمت حقّ پيوست . او مردى بزرگ بود از اكابره و از جمله شعراى امير المؤمنين على ( ع ) بودى و پوشيده داشتى و جز بر اهل اعتماد ظاهر نكردى .
عبيد اللّه از قصر امارت بيرون آمد و به شريك نماز گزارد و بازگشت .
ديگر روز معقل به نزديك مسلم بن عوسجه آمد و گفت :
مرا وعده فرمودى كه تو را نزد آن مرد برم كه از مكّه آمده است تا او را ببينم و اين مال به دو تسليم كنم مگر پشيمان شدهاى ؟ از كرم تو آن سزد كه وعدهء خود را به وفا مقرون گردانى .
مسلم گفت : چنين كنم . تا امروز جهت وفات شريك مشغول بوديم كه او از اخيار شيعه و اكابر دوستدار امير المؤمنين على ( ع ) بود .
معقل گفت : مگر آن مرد كه از مكّه آمده است در سراى هانى است ؟
هامش
[ ( 48 ) ] ب : پسر عوسجه .