( 1 ) على ( ع ) . اگر تو را به كوفه حاجت است و نمىخواهى از دست تو بشود مردى قوىحال بدينجا فرست تا در تنفيذ امر و اشارت تو مبالغت مىكند و در دفع دشمنان بر حسب اشارهء تو مىرود كه نعمان بن بشير مردى ضعيف و ناتوان و جبون است و اگر ضعيف نيست ، خويش را ضعيف به مردمان مىنمايد - و السّلام .
و عمّارة بن وليد بن عقبه و عمر بن سعد بن أبى وقّاص [ 44 ] بر اين منوال نامهها نوشتند .
چون نامهها به يزيد رسيد و بر مضمون آن واقف شد ، غلامى را از پدر خويش نام او سرجون ( 635 ) بخواند و گفت : اى سرجون واقعهاى افتاده است . [ 346 ب ] سرجون گفت : چه واقعهاى ؟
يزيد گفت : مسلم بن عقيل به كوفه آمده است و جماعتى از شيعهء علىّ بن أبيطالب ( ع ) بر او جمع شدهاند و از جهت حسين بن على ( ع ) با او بيعت كردهاند ، تدارك اين كار چگونه مىبايد كرد و رأى تو چيست ؟
سرجون گفت : اگر بر حسب اشارت و صوابديد من خواهى رفت ، تو را سخنى بگويم .
يزيد گفت : ببايد گفت .
سرجون گفت : شهر بصره به عبيد اللّه زياد دادهاى ، كوفه هم به دو بده تا دل تو از انديشه فارغ گردد و خصمان را دفع كند .
يزيد گفت : نيكو گفتى ، رأى تو سخت صواب است .
پس ، نامهاى نوشت به عبيد اللّه زياد بر اين منوال :
امّا بعد ، بداند كه جماعتى از دوستان ما از كوفه نوشتهاند و اعلام دادهاند كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده است و جماعتى بر او جمع شده ، از جهت حسين بن على ( ع ) با او بيعت كردهاند . چون بر اين نوشته واقف شوى ، هيچ توقّف مكن ، به كوفه رو و آتش اين فتنه را فرو نشان و اين كار را كفايت كن . پيش از اين ولايت بصره به تو داده بوديم اكنون كوفه را هم به تو ارزانى داشتيم و آن ولايت را در عمل تو آورديم . مسلم بن عقيل را چنان طلب كن كه مرد بخيل زر را كه از او بيفتد ، طلب كند . چون او را به دست آرى هم در حال بكش و سر او نزد من فرست و يقين بدان كه از تو
هامش
[ ( 44 ) ] چ : عمرو بن سعيد .