تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 844

مساهمون:

ص٨٤٤
( 1 ) پس ، حبيب بن مظاهر الأسدىّ بر پاى جست و گفت : و اللّه كه من در دوستى و اطاعت شما همچنان باشم كه عباس گفت و تقرير كرد . پس ، آنگاه فوج فوج از شيعهء امير المؤمنين على ( ع ) مىآمدند و همين نوع سخن مىگفتند و در متابعت و مبايعت غلوّ مىكردند . مسلم را همه كس تحفه‌ها فرستاد و مسلم هيچ چيز قبول نكرد . نعمان بن بشير كه آن وقت از دست يزيد امير كوفه بود از آمدن مسلم خبر يافت ، به مسجد جامع آمده ، مردمان را بخواند . چون حاضر شدند ، بر منبر شد و خطبه‌اى بگفت . پس گفت : اى مردمان كوفه ، تا كى فتنه انگيزيد و منافقى كنيد ؟ از خداى نمىترسيد و نمىدانيد كه در تهييج فتنه فرقت و بلا و سفك دماء باشد و جان و مال در سر فتنه شود ؟ ! از خداى بترسيد [ 346 الف ] و بر خويشتن رحمت كنيد و گرد فتنه نگرديد و بدانيد كه من با كسى جنگ كنم كه با من جنگ كند . خفته را بيدار نكنم و بيدار را نترسانم و به ظنّت و تهمت هيچ آفريده را نگيرم . اما شما گوهر خويش آشكار كرديد و عيب و نقصى به خويش راه داديد و خويش را از طاعت يزيد بيرون آورديد . اگر ترك فتنه بگوييد و به سر طاعت آييد ، از شما عفو كنم و الّا شمشير را كار فرمايم ، مىزنم ، مىكشم ، و به شمشير پاره پاره كنم . اگر چه تنها باشم از اين جنگ و از اين كشش باك نكنم . عبد اللّه بن مسلم بن سعيد الحضرميّ [ 43 ] بر پاى خاست و گفت : رأيى كه امير مىزند ، رأى مستضعفين است و قوّتى ندارد و تو اينكه مىگويى ، نكنى و نتوانى كرد . نعمان بانگ بر او زد و گفت : در طاعت خداى تعالى از مستضعفان باشم بهتر از آنكه در معصيت او از گمراهان باشم . اين بگفت ، تهديدها كرد ، و از منبر فرود آمده به قصر امارت شد . عبد اللّه بن مسلم كه از دوستداران يزيد بود و خود از معارف و اعيان كوفه در حال نامه‌اى نوشت به يزيد بن معاويه بر اين منوال : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . به عبد اللّه يزيد أمير من أهل الكوفه امّا بعد ، بداند كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده و خلقى بسيار از شيعهء على بن ابى طالب ( ع ) و حسين ( ع ) با او بيعت كرده‌اند به جهت حسين بن
هامش
[ ( 43 ) ] خ . ل . ت . م . چ : مسلم بن عبد اللّه بن . . . الحضى .