تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 847

مساهمون:

ص٨٤٧
( 1 ) پس ، از منبر فرود آمد و به سراى خويش شده ، عزم رفتن به جانب كوفه را مصمم گردانيد . ديگر روز به جانب كوفه روان شد و از معارف بصره مسلم بن عمرو الباهلىّ ، منذر بن الجارود العبدىّ ، و شريك بن عبد اللّه الأعور الهمدانى را با خود ببرد . ( 638 ) چون به كوفه رسيد ، فرود آمد و توقّف كرد تا آفتاب غايب شد و يك دو ساعت از شب بگذشت . پس ، عمامه سياه بر سر بست ، شمشير حمايل كرد ، كمان در بازو افگند ، كيش و قربان بربست ، قصبى در دست گرفت ، بر استر خنگى نشست ، و با اصحاب و خدم و حشم روان شده ، از راه بيابان به كوفه شد . آن شب مهتاب روشن مىتافت و مردمان در حساب داشتند كه حسين بن على ( ع ) خواهد رسيد . چون كوكبهء عبيد اللّه را ديدند كه در شهر آمد ، پنداشتند كه امير المؤمنين حسين ( ع ) است . فوج فوج مىآمدند و بر عبيد اللّه سلام مىكردند و مىگفتند : مرحبا يا ابن رسول اللّه ( ص ) قدمت خير مقدم . [ 347 ب ] عبيد اللّه زياد جواب سلام ايشان مىداد و خاموش مىبود . پس مسلم بن عمرو الباهلىّ يكى را گفت : اين عبيد اللّه بن زياد است نه حسين بن على ( ع ) ، شما را سهوى عظيم افتاده . چون مردمان كوفه را كيفيّت معلوم گشت ، متفرّق شدند و بگريختند . پس ، عبيد اللّه زياد در قصر امارت فرود آمد ( 639 ) ، خشمناك چون خوك تير خورده و همچو مار بر خود مىپيچيد . آن شب هيچ نگفت و هيچ كس را نخواند . ديگر روز گفت تا منادى كردند كه الصلاة . جامعهء مردمان همه در مسجد جامع جمع آمدند چنانچه خلقى انبوه شد . عبيد اللّه به مسجد آمد شمشير حمايل كرده و عمامهء سياه بر سر نهاده ، بر منبر شد و حمد و ثنا بگفت . پس گفت : اى اهل كوفه ، امير شما يزيد مرا والى اين شهر گردانيده و فرموده تا طريق عدل و انصاف سپرم ، انصاف مظلوم از ظالم بستانم . درويشان را نيكو دارم ، و در حقّ دوستان و مطيعان احسان كنم . من مثال امير را به امتثال تلقّى نمودم و از بصره به كوفه آمدم تا آنچه يزيد فرموده است به اتمام رسانم و اوامر و نواهى او را به انقياد و امتناع مقرون گردانم - إن شاء اللّه تعالى . اين كلمات بگفت و از منبر فرود آمده ، به قصر امارت شد . ديگر روز بيرون آمد نه بر آن شكل و هيئت و لباس و حالت كه روز اوّل بود . به مسجد آمده به منبر شد و بعد از حمد و ثناى خداى تعالى و درود بر مصطفى ( ص ) گفت :