تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 843

مساهمون:

ص٨٤٣
( 1 ) بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . من حسين بن على امير المؤمنين إلى مسلم بن عقيل . امّا بعد ، بداند كه نامهء او رسيد و مضمون معلوم شد . آنچه نوشته بود كه مرا از اين سفر معاف دار از وى عجب است و مىدانم كه او را بد دلى و كاهلى [ به ] كتابت اين نامه داشته بود . دل قوى دار و مترس و كارى كه تو را فرموده‌ام به اتمام رسان - و السّلام عليكم و رحمة اللّه . [ 345 ب ] چون مسلم نامهء امير المؤمنين را برخواند ، گفت : امير المؤمنين حسين ( ع ) مرا به چيزى منسوب گردانيده است كه هرگز آن چيز در خويشتن نديده‌ام . بددلى و كاهلى به من حواله كرده است . سبحان اللّه مرا كجا كاهل و در كدام موضع بد دل ديده است تا به من چنين مىنويسد . برخاست و به جانب كوفه روان شد و در اثناى راه مردى را ديد كه شكار مىكرد . آهويى بگرفت و بينداخت و بكشت . مسلم آن را فال نيك گرفت و گفت : إن شاء اللّه بكشم دشمنان خويش را . [ 41 ]

مسلم بن عقيل در كوفه

مسلم بن عقيل چون به كوفه رسيد ، در خانهء مسلم بن مسيّب فرود آمد و آن سراى مختار بن عبيده ثقفىّ بود . شيعهء امير المؤمنين على ( ع ) خبر يافتند به نزديك او آمدند . مسلم نامهء امير المؤمنين حسين ( ع ) را خواند . ( 634 ) چون نام حسين ( ع ) و نام على ( ع ) شنيدند ، به آواز بلند بگريستند و وا شوقاه إلى اللقا [ 42 ] بر زفان راندند . پس ، مردى از همدان نام او عابس بن أبى شبيب به نزد مسلم آمد و گفت : من اعتقاد و ضماير مردم ندانم . سخن كه گويم از خويشتن توانم گفت . دل و جان من بر دوستى فرزند رسول اللّه ( ص ) وقف است . به خدا كه چنين است . در پيش تو خواهم بود ، شمشير خواهم زد ، و دشمنان شما را خواهم كشت تا آن وقت كه شمشير من پاره پاره شود و جز از قبضه‌اى در دست من چيزى نماند . بدان كه اى مسلم بدين دوستى و خدمتكارى جز رضاى خداى تعالى چيز ديگرى نخواهم .
هامش
[ ( 41 ) ] ل : « برخاست و به جانب . . . خويش را » حذف شده است . [ ( 42 ) ] ل . چ : وا شوقاه الى ابقا .