( 1 ) توقّف نماى كه تو را عاقبت آن كار معلوم شود .
عبد اللّه عمر گفت : خداى تبارك و تعالى جدّ تو را ميان دنيا و آخرت اختيار كرد و ترك دنيا بگفت و تو فرزند مصطفى ( ص ) باشى . به خدا كه از دنيا بهره نيابى و هيچ كس از اهل بيت تو هم نيابند ؛ چه دنيا را از شما محجوب كرده و آخرت را كه بهتر است شما را ذخيره نهاده . پس ، بگريست .
پس ، حسين بن على روى به عبد اللّه عبّاس كرد و گفت :
تو پسر عمّ پدر منى و پدر من هميشه از رأى صائب تو مدد گرفتى . چون عزم رفتن به جانب مدينه مصمّم گردانيدهاى ، به سعادت روان شو و آنچه حادث شود ، از اخبار و احوال آن جماعت به من اعلام مىده . من در مكّه متوطّن خواهم بود تا آن وقت كه اهل او مرا دوستدار باشند و يارى دهند و چون بينم كه اعتقاد بدل كردند و مرا فرو خواهند گذاشت ، بدان كلمهاى كه ابراهيم پيغمبر آن روز كه او را به آتش مىانداختند مىگفت :
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ
تمسّك كنم و به جايى ديگر روم .
پس ، هر سه بگريستند و عبد اللّه عمر و عبد اللّه عبّاس او را وداع كردند و به جانب مدينه روان شدند و حسين بن على ( ع ) در مكّه مقام كرد و به نماز و روزه مشغول شد .
ذكر ارسال رسل و رسايل كوفيان به حسين بن على
چون اهل كوفه شنيدند كه امير المؤمنين حسين ( ع ) به مكّه آمده است ، جماعتى از هواخواهان امير المؤمنين على ( رضى ) در سراى سليمان بن صرد الخزاعىّ جمع شدند .
سليمان بر پاى خاست و خطبهاى بگفت و خداى تعالى را به وحدانيّت بستود و بر مصطفى ( ص ) درود فرستاده ، طرفى از مناقب امير المؤمنين على ( ع ) ياد كرد و او را دعا گفت . [ 343 ب ] پس گفت :
اى مردمان ، خبر وفات معاويه شنيدهايد و دانستهايد كه يزيد بر جاى او نشسته و جماعتى از اهل جهالت با او بيعت كردهاند و حسين بن على ( ع ) از بيعت او تبرّا نموده و از مطاوعت آل ابو سفيان احتراز كرده ، به مكّه آمده است . شما امروز شيعهء اوييد و پيش از اين شيعهء پدر او بوديد . او امروز محتاج نصرت شماست . اگر او را نصرت خواهيد كرد و با او اتّفاق خواهيد داشت و در اين باب متردّد نخواهيد بود ، به دو نامه نويسيد و او را از