( 1 ) بعد از آن وصيّت نامه را به برادر خود داده او را وداع كرد و با اهل بيت و اصحاب و عشاير به جانب مكّه روان شد . در ميان شب تاريخ سه روز از شعبان سنهء ستّين بود كه بر شارع عام روان شد و در اثناى رفتن اين آيه مىخواند :
فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي [ 28 ] مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
.
پسر عمّ او مسلم بن عقيل او را گفت :
اگر ما شارع اعظم بگذاريم و به راه نبهره برويم چنان كه عبد اللّه زبير كرد ، أولىتر باشد .
از آن مىترسم كه وليد جماعتى بر عقب ما بفرستد و چون بر جادهء اعظم باشيم ، ما را دريابند و كار دشوار شود .
حسين بن على ( ع ) فرمود : ابن عمّ ، شارع عام و جادّهء راست روشن أولىتر ، هم از اين راه روان شويم و چشم به خانههاى مكّه مىداريم و آنچه حكم و قضاى بارى تعالى است ، خود مىآيد .
پس ، از راه معروف روان شدند . چون فرسخى چند برفتند ، عبد اللّه بن مطيع العدوىّ پيش آمد و گفت : جان من فداى تو باد اى فرزند رسول خداى ( ص ) كجا مىروى و چه عزيمت دارى ؟
گفت : حال عزيمت مكّه دارم چون آنجا رسم ، در كار خود انديشه كنم آنچه صلاح و صواب نمايد ، پيش گيرم .
عبد اللّه گفت : خير و صلاح [ و ] سلامت به انديشه و عزيمت تو مقرون باد . مرا چيزى به خواطر مىرسد ، اگر فرمايى به عرض برسانم .
فرمود : چه چيز است كه بايد گفت ؟ تقرير كن تا به كار آيد . [ 29 ]
عبد اللّه گفت : چون به مكّه رسى ، هم آنجا مقيم شو و ساكن باش و سخن اهل كوفه را اعتبار مدان . تو امروز سرور و سيّد و بهتر و مهتر عربى . در حرم خدا ساكن باش و بر اهل كوفه اعتماد مكن و عهد و پيمان آن قوم را استوار مدان كه اگر نعوذ باللّه تو را واقعهاى افتد ، جمله اهل بيت تو هلاك شوند . [ 342 ب ] آن حضرت او را دعاى خير فرمود و روان شد و چون نزديك مكّه رسيد و كوههاى مكّه پديد آمد ، اين آيه برخواند :
هامش
[ ( 28 ) ] ب . ل : تحتى .
[ ( 29 ) ] خ . چ : « تا به كار آيد » حذف شده است .