( 1 ) حسين بن على ( رضى ) فرمود : چه مىگويى ؟ من آن مرد نيستم كه با يزيد بيعت كنم و او را متابعت نمايم . او مردى فاسق فاسد و خمّار است و مصطفى ( ص ) در حقّ او و پدر او گفته است آنچه گفته است .
عبد اللّه عبّاس گفت : راست مىگويى يا أبا عبد اللّه . من خود از مصطفى ( ص ) شنودهام كه مىگفت چه كار افتاده است مرا با تو اى يزيد . لا بارك فى يزيد [ 23 ] كه او فرزند مرا و فرزند دختر مرا حسين بن على ( ع ) را بخواهد كشت . بدان خدايى كه جان محمّد در قبضهء قدرت و ارادت اوست كه فرزند مرا در ميان هيچ قوم نكشند كه ايشان توانند كه او را يارى دهند كه نه خداى تعالى ميان دلهاى ايشان خلاف افگند ؛ يا ابا عبد اللّه ، در دنيا هيچ كس را نمىشناسم كه او پسر دختر رسول خدا ( ص ) است الّا تو و يارى دادن تو را و مدد و معاونت كردن بدين امّت همچنان فريضه است كه نماز و زكات .
حسين بن على ( رضى ) فرمود : تو چه مىگويى اى پسر عبّاس ، در حقّ جماعتى كه ايشان پسر رسول خداى ( ص ) را از سراى و وطن و مولد و منشأ او بيرون كنند و از مجاورت حرم و زيارت تربت جدّ او محروم گردانند و او را بترسانند تا در هيچ موضع و وطن قرار نتواند گرفت و قصد كشتن و ريختن خون او كنند و او را گناهى نباشد و به خداى تعالى شرك نياورده ؟ اى پسر عبّاس ، اين امّت را چه شده است كه قرارشان در ريختن خون پسر محمّد مصطفى ( ص ) افتاده است ؟ [ 24 ] عبد اللّه عبّاس گفت : چه گويم جز آنكه گويم ايشان كافر باشند به خداى تعالى و رسول او ،
وَ لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ كُسالى وَ لا يُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ كارِهُونَ
.
امّا ، تو اى پسر رسول خدا ( ص ) ، امير و سرور ابرارى و پسر رسول خداى ( ص ) و پسر دختر محمّد مصطفى ( ص ) و نور ديدهء على مرتضى ( ع ) . گمان مبر كه خداى تعالى از افعال ظالمان غافل باشد . گواهى مىدهم كه هر كس رغبت از محاورت و مجاورت جدّ تو بگرداند ، او را در آن جهان حظّ و نصيب نباشد . [ 341 ب ] حسين بن على [ 25 ] ، فرمود :
أللّهمّ اشهد .
عبد اللّه عبّاس گفت : جان من به فداى تو باد . به آن مىماند كه خبر وفات
هامش
[ ( 23 ) ] چ : « لا بارك فى يزيد » حذف شده است .
[ ( 24 ) ] چ : « اى پسر عبّاس ، اين . . . » است حذف شده است .
[ ( 25 ) ] نل : امام حسين ( ع ) .