تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 831

مساهمون:

ص٨٣١
( 1 ) است . تو عالمى بر حال من و ضمير مرا تو دانى كه معروف را دوست دارم و منهى را منكرم . يا ذو الجلال و الإكرام به حقّ اين خاك پاك و به حقّ آن كس كه در اين خاك خفته است كه آنچه رضاى تو و رضاى پيغمبر ( ص ) تو باشد مرا ميسّر گردان . پس ، بسيار بگريست و سر بر خاك پاك پيغمبر نهاده ، در خواب شد . چون به خواب رفت ، جدّ خود محمّد مصطفى ( ص ) را ديد با گروهى از ملائكه مىآيد جمعى از دست راست و جمعى از دست چپ و فوجى از پيش رو و زمره‌اى از پس پشت . او بدين صفت به نزديك حسين ( ع ) آمدى و او را گرفتى و به سينهء خويش نهادى و ميان هر دو چشم او بوسه دادى و گفتى : مىنگرم كه هم در اين نزديكى جماعتى كه دعوى اسلام مىكنند ، تو را در زمين كربلا بكشند و تو تشنه باشى و تو را آب ندهند . با اين همه امّيد مىدارند كه ايشان را روز قيامت شفاعت كنم . خداى تعالى ايشان را شفاعت مدهاد . و ايشان را در آن جهان هيچ حظّ و بهره‌اى مباد . دوست من حسين ( ع ) ، بدان كه پدر و مادر تو به نزديك منند و در آرزوى لقاى تو مىباشند . تو را در بهشت درجاتى است كه تا شهادت نيابى ، بدان درجات نتوانى رسيد . [ 340 الف ] و حسين ( ع ) در خواب مىگفت : يا جدّا ، مرا نزد خويش نگاه دار كه مرا به مراجعت به دنيا حاجتى نيست . مصطفى ( ص ) فرمود : تو را مىبايد كه سعادت شهادت يا بى ، آنگاه به انواع درجات و ثوابى كه بارى تعالى وعده داده است ، برسى . خداى تعالى مرا و پدر و مادر تو را در يك روز حشر خواهد كرد و به نعيم بهشت خواهد فرستاد و دل خوش دار كه به زودى پيش ما مىآيى . [ 18 ] و باز حسين ( ع ) را در آغوش بگرفت و پيشانى او را بوسه زد . [ 19 ] پس ، حسين ( ع ) از خواب بيدار شد . متحيّر و حيران آن خواب را به اهل بيت خويش باز گفت و سخت دلتنگ مىبود چنان كه آن روز هيچ كس از اهل بيت او غمناكتر [ از او ] نبودند . پس ، حسين ( ع ) عزيمت كرد كه به جانب مكّه رود . نيمه شب به سر روضهء مقدّس مصطفى ( ص ) آمد و ركعتى چند نماز بگزارد و جدّ خويش را وداع كرد . چون صبح شد ، به سراى محمّد بن حنفيّه حاضر شد . محمّد او را گفت : اى برادر ، جان من فداى تو باد . هيچ كس را در همه عالم از تو دوست‌تر ندارم . تو بر من
هامش
[ ( 18 ) ] ج : « و دل . . . مىآيى » حذف شده است . [ ( 19 ) ] چ : « و باز . . . بوسه زد » حذف شده است .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 831 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى