( 1 ) اى پسر زرقا ، بشارت تو را [ كه ] رسول خدا روز قيامت به هر چه مخدور و مكروه باشد [ دربارهء ] من از تو و از يزيد سؤال كند كه به چه موجب حقّ حسين ( ع ) از او برگردانيديد .
مروان خشمناك به نزد وليد آمد و هر چه از حسين بن على ( ع ) شنيده بود او را حكايت كرد . آنگاه نامهاى نوشت به يزيد و او را از كيفيّت حال مردم مدينه و اقوال حسين بن على ( ع ) و پسر زبير و حديث شكستن زندان و بيرون آوردن عبد اللّه مطيع جمله شرح داد . [ 338 ب ] پس ، وليد كس فرستاد و عبد اللّه زبير را بخواند . عبد اللّه رسول را بگفت : چنان كنم ، امير را بگوى اينك مىآيد . رسول مراجعت نمود و سخن او باز گفت . وليد ديگر نوبت كس فرستاد و او دفع مىداد . وليد پياپى كس فرستاد ، تا كار بدان درجه رسيد كه خدمتكاران وليد او را صريحا گفتند :
بيا پيش امير و با يزيد بيعت كن و الّا بفرمايد تا گردن تو بزنند .
برادر عبد اللّه جعفر نزد وليد آمد و درخواست نمود : در طلب عبد اللّه تعجيل مكن كه چون بر تواتر و تعجيل او را برخواندى ، پارهاى مشوّش خاطر است و ترسان گشته است . امروز بگذار و خدمتگزاران را از در سراى او بازخوان ، فردا بامداد به نزديك تو آيد .
وليد گفت : اين سهل است . مثل من و برادر تو همچنان است كه خداى تعالى مىفرمايد :
إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ
.
پس ، كس فرستاد و خدمتكاران را كه به طلب عبد اللّه زبير فرستاده بود ، بازخواند .
چون شب درآمد ، عبد اللّه زبير برادران خويش را گفت :
صلاح در آن است كه بگريزم و به مكّه شوم . شما بر شارع اعظم روان شويد و من از بيراه روان شوم ؛ چه يقين مىدانم كه وليد به طلب من كس فرستد و چون مرا نبيند ، به تجسّس برآيند .
برادران بر حسب اشارت او از راه راست به سوى مكّه روان شدند و عبد اللّه با برادر خويش جعفر از بيراه برفت .
ديگر روز وليد عبد اللّه را طلب كرد ، نيافت . معلوم شد كه گريخته است . وليد در خشم شد و دلتنگ گشت . مروان گفت : چون امير نصيحت ناصحان گوش نكند و