( 1 ) بر مضمون نامه واقف شوى ، از اهل مدينه بيعت بستان و بعد از آن از حسين بن على ( ع ) ، عبد اللّه بن عمر ، عبد الرّحمان بن ابى بكر ، و عبد اللّه بن زبير بيعت خواه ، اگر به طوع و رغبت با من بيعت كردند ، نيكو و الّا به عنف از ايشان بيعت بستان و هر كس از ايشان بيعت نكند ، گردن او بزن و سر او نزد من فرست . [ 335 ب ] چون نامهء يزيد به وليد رسيد گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
واى بر وليد ، كدام كس او را در اين امارت انداخت . مرا با حسين بن على ( ع ) چه كار ؟
پس ، كس فرستاد و مروان حكم را بخواند و نامه به دو داد تا مطالعه كرد . مروان گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
، خداى بر معاويه رحمت كناد .
وليد گفت : در كار اين چهار كس چه مصلحت مىبينى ؟
مروان گفت : مصلحت آن مىبينم كه اين ساعت هر چهار را بخوانى و ايشان را بگويى تا با يزيد بيعت كنند و متابعت نمايند اگر ابا نمايند ، هر چهار را گردن زنى پيش از آنكه خبر وفات معاويه بديشان برسد ، زيرا كه اگر بدانند معاويه مرده است ، خلاف كنند و مردم را به خويشتن خوانند و قوّت گيرند و آن وقت تو دست بر ايشان ندارى مگر عبد اللّه عمر كه او همانا خلافت نخواهد و خلاف نكند و منازعتى ننمايد مگر خلافت بىخصومت و منازعت سهل و آسان به دو رسد ، قبول كند . حال دست از او بدار و حسين ( ع ) و عبد الرّحمان و عبد اللّه زبير را طلب كن و الزام بيعت كن . تو خود يقين مىدان كه حسين ( ع ) هرگز با يزيد بيعت نكند و منازعت نمايد و سر به اطاعت او در نياورد . به خداى كه اگر من به جاى تو بودمى ، با حسين ( ع ) هيچ نگفتمى و او را گردن بزدمى و باك نداشتمى ؛ كائنا فيه ما كان .
وليد سر در پيش افگند و ساعتى در زمين مىنگريست بعد از آن سر برآورد و گفت :
كاشكى هرگز مرا مادر نزادى كه اين چنين بدبخت و ناچاره شدمى . و بگريست .
مروان گفت : اى امير ، دلتنگى مكن و كار را آماده باش كه آل ابو تراب از قديم دشمنان مايند . عثمان را ايشان كشتهاند و جنگهايى كه با معاويه كردهاند ديده و دانستهاى . اگر تو در اين كار تعجيل نكنى و حسين ( ع ) خبر يابد ، تو دست بر او نيابى و حرمت و جاه تو نزد يزيد نقصان پذيرد .