( 1 )
فصل ششم امام حسين ، يزيد ، قيام
بيعت خواستن يزيد از امام حسين ( ع )
پس ، ضحّاك بن قيس نامهاى نوشت بر يزيد بر اين منوال :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . حمد و ثنا آن خدايى را كه بقاى ابد صفت اوست و فنا صفت بندگان او كه در محكم تنزيل مىفرمايد
وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ .
اين خدمت كه به يزيد [ 1 ] ضحّاك بن قيس مىنويسد بر حسب تهنيت خلافت رسول بر روى زمين [ است ] كه سهل و آسان به دست آمد و [ جهت ] تعزيت به وفات معاويه ؛
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. چون يزيد بر مضمون نوشته قيس واقف شود ، بر سبيل تعجيل باز گردد تا ديگر نوبت از مردمان به خلافت بيعت مجدّد بستاند . و السّلام . [ 334 ب ] چون اين نامه به دست يزيد رسيد ، برخواند و بر پاى جست و فرياد مىكرد و مىگريست . چون ساعتى بگريست ، بفرمود تا اسبان را لگام كنند و زين برنهند . پس ، برنشست و به سوى دمشق روان شد . بعد از سه روز از وفات پدر به دمشق رسيد . مردمان او را استقبال كردند . هر كس كه سلاحى بر توانست گرفت ، برگرفته به استقبال آمده بودند . چون به دو رسيدند ، بگريستند و يزيد نيز به غايت بگريست و بر سر خاك پدر شده آنجا بنشست و باز بگريست . پس ، برنشست و روى به قبّهء خضرا كه پدر او بنا كرده بود آمد . آن ساعت عمامهء خز سياه بر سر بسته بود و شمشير پدر حمايل كرده مىآمد تا به در آن قبّه رسيد ، فرود آمد و مردمان را كه از راست و چپ او مىآمدند و از جهت او
هامش
[ ( 1 ) ] ت : امير المؤمنين . ل : امير .