( 1 ) خلافت روزى كرد . تو امروز خليفهء مايى و بعد از تو پسر تو معاويه خليفهء تو باشد . ما را بر تو و بر او هيچ مزيدى نيست .
يزيد را سخن او خوش آمد و او را عطايى گران فرمود . پس ، برخاست و حمد و ثناى بارى تعالى بر زفان راند و بر مصطفى ( ص ) درود فرستاد پس گفت :
اى مردمان ، معاويه بندهاى بود از بندگان خداى تعالى . خدا او را عزيز گردانيده بود و زيادت بزرگتر بود از آن كس كه بعد او خواهد بود . اگر چه به درجهء خلفايى كه پيش از او بودند ، نبود . من او را بر خداى تعالى نمىستايم كه خدا او را بهتر از من داند و اگر گناهان او عفو كند ، از كمال رحمت او غريب نباشد و اگر او را عقوبت كند هم ، امّيد باشد كه عاقبة الامر رحمت فرمايد . اين كار امروز به من تعلّق گرفته است در طلب حقّ خود تقصير نخواهيم كرد و آنچه امكان دارد در تمشيت كار خلافت تا بر جادّهء انصاف و معدلت مستمر باشد ، بخواهم كوشيد ؛ و الحكم [ 4 ] اللّه إذا أراد اللّه شيئا ، و السّلام .
اين كلمات بگفت و بنشست . مردمان از اطراف و جوانب آواز برآوردند : سمعا و طاعة يا امير .
و جمله به تجديد با يزيد بيعت كردند . پس ، يزيد بفرمود تا درهاى خزاين بگشادند و امرا و اعيان و اكابر و معارف و وضيع و شريف را مالهاى وافر بخشيدند .
پس ، يزيد عزم كرد تا به اطراف نامهها نويسند و بيعت ستانند . در آن وقت مروان حكم والى مدينه بود . يزيد او را معزول كرد و پسر عمّ خويش وليد بن عتبه [ 5 ] را به جاى او عامل مدينه گردانيده ( 628 ) به دو نامهاى نوشت بر اين منوال :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . من عبد اللّه يزيد بن معويه إلى وليد بن عتبه :
امّا بعد ، بدان كه معاويه بندهاى بود از بندگان خداى تعالى كه او تعالى او را گرامى داشته بود و خلافت روى زمين او را حسان كرده بود كه اكنون به جوار رحمت الاهى پيوست . تا مىزيست محمود سيرت و مرضى طريقت بود و چون از دنيا برفت ، در حال حيات مرا وليعهد [ 6 ] خويش گردانيد . چون
هامش
[ ( 4 ) ] ل : و يحكم .
[ ( 5 ) ] ل : وليد بن عقبه .
[ ( 6 ) ] چ : والى عهد .