( 1 ) سراپردهها و قبّههاى ديبا زده بودند مىنگريست .
چون يزيد در قبّهء خضرا شد ، فرشهاى [ 2 ] بسيار ديد كه بر روى يك ديگر گسترانيده بودند چنان كه پاى بر كرسيها مىبايست نهاد تا بر آن فرشها توانست نشست . يزيد برفت و بر آن فرشها بنشست و مردمان وضيع و شريف قوم قوم در مىآمدند و او را به خلافت تهنيت و به وفات پدر تعزيت مىگفتند .
پس ، يزيد فصلى بگفت بر اين منوال :
بشارت باد شما را اى اهل شام كه ما حقيم و انصار دينيم و خير و سعادت هميشه در ميان شما يافتهايم . بدانيد كه هم در اين نزديكى ميان من و اهل عراق مقاتلتى خواهد بود ؛ چه در اين دو سه شب كه بگذشت به خواب ديدم كه ميان من و اهل عراق جويى تازه از خون بودى و من مىخواستم از آن جوى بگذرم و نمىتوانستم تا عبيد اللّه زياد بيامد در پيش من و از جوى بگذشتى و من در او نگريستمى .
اكابر شام گفتند : ما جمله در پيش تو كمر بستهايم متمثّل امر و اشارهء تو و مطيع فرمان توييم . هر چه فرمايى و به هر جانب كه فرمان دهى ، برويم و در خدمت تو اثرهاى خوب نماييم . اهل عراق ما را آزمودهاند ، آن شمشيرها كه در صفّين با ايشان جنگ مىكرديم ، هنوز در دست داريم . فرمان ده تا نقار غم و أندوه از خواطر تو بزداييم . [ 3 ]
يزيد گفت : به جان و سر من كه چنين است ، من حساب امور خويش از شما برگرفتهام . پدر من شما را همچو پدر مهربان بود . در عرب هيچ كس با پدر من به سخاوت و مروّت و فتوّت و بزرگوارى برابرى نتوانست كرد . در بلاغت او را عجز نبود و در سخن هرگز لكنتى به دو راه نيافتى تا آن وقت كه از دنيا بيرون شد .
يزيد بر اين منوال در سخن بود كه از دورترين صفها مردى آواز داد :
دروغ گفتى اى دشمن خدا ، هرگز معاويه بدين صفت موصوف نبود . اين اوصاف مصطفى ( ص ) است و تو و اهل بيت تو از اين صفتها بىبهرهايد . [ 335 الف ] مردمان چون اين سخن از آن مرد شنيدند ، به هم برآمدند . آن مرد از بيم جان خود را از آن ازدحام به كنارى كشيد . هر قدر تفحّص نمودند ، او را نيافتند . پس ، ساكت شدند . مردى از دوستان يزيد ، نام او عطاى بن أبى صفّين ، بر پاى خاست و گفت :
اى امير ، دل در سخن دشمنان مبند و خوشدل باش كه خداى تعالى بعد از پدر تو را
هامش
[ ( 2 ) ] چ : جامههاى .
[ ( 3 ) ] ب . ل : « فرمان ده . . . بزداييم » حذف شده است .