( 1 ) محاربتى افتد و خواهى كه دفع دشمنان كنى ، اعتماد بر لشكر شام كن و چون باز گردى ايشان را نيكو دار . [ 334 الف ] پس [ 91 ] ، آهى كشيد و او را غشّى روى داد . چون به هوش آمد گفت :
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ .
پس ، در ايستاد و مناجاتى بگفت . پس ، در اهل بيت و پسران عمّ خويش نگريست و ايشان را گفت :
از خداى بترسيد چنانچه ببايد ترسيد كه ترسيدن از خداى تعالى عقيدتى محكم است . واى بر آن كس كه از خداى تعالى و از عقاب او نترسد .
پس ، گفت : من روزى در خدمت مصطفى ( ص ) نشسته بودم ، آن حضرت ناخن مىچيد . من پارههاى ناخن مبارك آن سرور را برگرفتم و در شيشهاى تا امروز نگاه داشتهام . چون مرا وفات رسد ، مرا بشوييد و كفن پوشيد و آن پارههاى ناخن مبارك را در چشم و گوش و دهان من نهيد . پس ، بر من نماز گزاريد و دفن كنيد و كار من به خداى غفور گذاريد كه كارى بس عظيم و راهى بس هولناك پيش روى دارم .
پس ، آواز او منقطع گشت و ديگر سخن نگفت . يزيد از نزديك او بيرون آمد و به شكار رفت به موضعى از شام كه او را حوران ثنيّه ( 626 ) گويند ، و ضحّاك را گفت :
من بدان موضع مىروم تو على التواتر از حال پدرم [ 92 ] مرا خبر مىده .
ديگر روز معاويه را وفات رسيد و يزيد نزديك او حاضر نبود . مدّت خلافت و امارت او نوزده سال و سه ماه بود و او را در دمشق وفات رسيد روز يكشنبه از رجب سنهء ستين و او هفتاد و هشت سال عمر داشت - و اللّه أعلم و أحكم .
پس ، ضحّاك بن قيس از سراى معاويه بيرون آمد و كفشهاى معاويه در دست داشت و با كس سخن نمىگفت تا به مسجد اعظم آمده ، مردمان را بخواند . چون حاضر آمدند ، بر منبر شد و حمد و ثناى بارى تعالى بگفت و درود بر مصطفى ( ص ) فرستاد . پس گفت :
اى مردمان ، معاويه را فرمان حقّ رسيد و شربت فنا چشيد و اين كفشهاى اوست . ( 627 )
همين لحظه كار او ساخته خواهم كرد و او را در خاك خواهم نهاد ، بايد كه نماز پيشين و نماز ديگر حاضر آيد - إن شاء اللّه تعالى .
پس ، از منبر فرود آمد .
هامش
[ ( 91 ) ] س : از اينجا تا آخر فصل را ندارد .
[ ( 92 ) ] چ : « كه كارى . . . دارم » حذف شده است .