تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 816

مساهمون:

ص٨١٦
( 1 ) دانايى ، وقار ، سكينه ، رزانت [ 90 ] ، مروّت ، جوانمردى ، دليرى ، سخن رعيّت به رغبت شنيدن ، و آنچه گويند از مكروه و محبوب از ايشان تحمّل كردن . تو دانسته‌اى اى پسر من كه مثل من در كار خلافت مثل كسى بوده است كه هم گرسنه باشد و هم سير . بامداد برخاستمى بر مهمّ خلافت و به دست آوردن ناشكيبا بودمى و شبانگاه كه در جامهء خواب شدمى ناشكيباتر ، امّا گاهگاه ملول شدمى و سير برنيامدمى . در جمله مىكوشيدم و جهدى مىكردم و مروّت مىورزيدم و حلم و تواضع را سرمايهء همهء كارها مىساختم تا آن وقت كه دل مردمان به دست آوردم و مرا به دوستى خود گرفتند و در طاعت و متابعت من مسارعت نمودند . اى پسر ، از اين دنيا به حلال قانع باش و گرد حرام مگرد و در ميان رعيّت قاعدهء انصاف و مروّت پديد آر . من بر تو در كار خلافت از چهار كس مىترسم از قريش ؛ از پسر أبى بكر عبد الرّحمان ، از پسر عمر بن خطّاب عبد اللّه ، از پسر زبير عبد اللّه ، و از پسر علىّ بن ابى طالب حسين ( ع ) . امّا پسر ابو بكر ، عبد الرّحمان . مردى است كه همّت او بر مباشرت زنان مقصور است و در ياران و دوستان خويش مىنگرد . هر چيز كه ياران او كنند ، همان كار به دست گيرد و از ديدار زنان بشكيبد . دست از او بدار و هر چه او كند ، او را بدان مگير ؛ چه حال پدر او در فضل و بزرگوارى شنيده‌اى ، از جهت دل پدر گوش به احوال پسر بازدار و جانب او را رعايت كن . امّا پسر عمر ، عبد اللّه . مردى سخت نيك است . از مردمان سخت وحشت دارد ، به طاعت و عبادت بارى تعالى انس گرفته و ترك دنيا گفته و به سيرت پدر مىرود در كم آزارى و در عبادت و زهادت . هر گاه كه او را بينى ، سلام من به دو رسان و او را مراعات كن و عطاياى وافر فرست . امّا پسر زبير ، عبد اللّه . بر تو بسيار مىترسم ؛ زيرا كه او مردى سخت محيل و مكّار است . رأى ضعيف داشته باشد ، خلل كارها از حدّ ببرد ، و او را صبر و ثبات مردان باشد . گاه همچنان در روى تو جهد كه شير گرسنه و گاه چندان روباه بازى پيش آرد كه از او تعجّب نمايى . با او چنان زندگانى كن كه او با تو كند ، مگر در دوستى رغبت نمايد و با تو بيعت كند ، آنگاه او را نيكو و برقرار بگذار . [ 333 ب ] امّا حسين بن على ( ع ) . آه ، آه اى يزيد ، چه گويم در حقّ او ؟ زينهار او را
هامش
[ ( 90 ) ] چ : رزات .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 816 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى