( 1 ) ضحّاك گفت : چنين كنم .
پس ، معاويه روى به يزيد كرد و گفت :
اى پسرك [ 87 ] ، در ميان اين امّت چگونه زندگانى خواهى كرد و بر چه سيرت و منوال خواهى زيست ؟ آيا بر سيرت ابو بكر خواهى بود يا نه ؟ كه در راه خداى تعالى با اهل ردّه جنگ كرده و طريق نيكو با مسلمانان پيش گرفته و چون از دنيا رفت او از مردمان راضى بود و مردمان از او ؟
يزيد گفت : من نتوانم كه بر سيرت ابو بكر روم لكن آنچه در قوّه داشته باشم بر آن جمله با خلايق زندگانم كنم .
معاويه گفت : اى پسر ، توانى كه با مردمان بر وفق سيرت و طريقت عمر خطّاب روى كه عمر شهرها بگرفت و معمور گردانيد ، در راه خداى جهاد كرد ، لشكرها فرستاد و فتحها كرد ، و چون از دنيا برفت مردمان از او راضى بودند و او از مردمان ؟
يزيد گفت : من سخن خويش گفتم ، نتوانم كه بر سيرت عمر بن خطّاب روم .
امّا ، بر وفق كتاب و سنّت رسول او محمّد مصطفى ( ص ) با عالميان زندگانى خواهم كرد . [ 332 ب ] معاويه گفت : اى پسرك ، بر سيرت پسر عمّ خويش عثمان توانى رفت كه در حال حيات از خلافت حظّى وافر برداشت و خويش و متعلّقان خود را از بيت المال مستغنى گردانيده ، ايشان را مالهاى وافر بخشيد و ميراثى گران به جهت فرزندان خويش به جاى - گذاشت و بنى هاشم را ذليل و زبون بداشت ؟
يزيد گفت : يك دو نوبت سخن خويش گفتم و آنچه بود جواب بدادم كه بر قدرت و طاقت خويش توانم رفت و فرمان خداى تعالى و سنّت محمّد مصطفى ( ص ) را امام و مقتداى ساختهام .
معاويه چون سخن او بشنيد ، آهى سرد از دل پردرد بركشيد و گفت :
اى پسر ، من به سبب دوستى تو دنيا را به آخرت برگزيدم و حقّ علىّ بن ابى طالب ( ع ) را بگردانيدم و بار گناه بر پشت خويش نهاده ، به جهت تو آخرت خود را تباه كردم . از آن
هامش
[ ( 87 ) ] چ : اى پسر من .